بازگشت من!

راستش شروع اونم بعد از مدت‌ها یه مقدار سخته. ولی سلام :))

می‌دونید، موقعی که اینجا رو رها کردم و رفتم. این حس رو داشتم که نباید تا این اندازه بی‌پرده از درونیاتم می‌نوشتم. نباید اینقدر همه چیز رو کف وبلاگ پخش و پلا می‌کردم. ولی بعد از یه مدتی بسیار دلتنگ اینجا این فضا شدم. دلتنگ این صمیمیت و راحتی. اینجا لازم نیست سعی کنم موجه به نظر برسم و می‌تونم خیلی راحت از افکار و درونیاتم بنویسم.

این بود که آرشیو اون یکی وبلاگ رو هم بار زدم و آوردم اینجا. یه تکون اساسی به آرشیو دادم و پست‌هایی که بی‌خودی موقت بودند یا اون دسته‌ای که خیلی وقته نوشته شده بودند ولی به هر دلیلی منتشرشون نکرده بودم رو انتشار دادم. دیگه اگه دوست داشتید یه نگاهی به آرشیو بندازید.

خلاصه دخترا که تنبونای گشاد گل‌گلی‌ زیر هدره؛ تی‌شرت خرسی‌ها هم توی کشوی منو. برای پسرا هم توی کمدی که حدفاصل آرشیو و آرماره رکابی و شلوارک گذاشتم. خلاصه تعارف نکنید که خونه‌ی خودتونه و مجلس خودمونیه D:

قالب دلربا و عزیزم رو که ملاحظه می‌نماید زحمت محمد عزیزه. که گفته اگر قراره دستی به سر و گوش قالب‌تون بکشید یا ایده‌ای برای طراحی قالب دارید بهش خبر بدید :)

از اونجایی که حضورم رو پر شکوه برنامه‌ریزی کردم توی انتشار پست‌ها زین پس نظم خواهیم داشت. (دروغ گفتم! برای اینه که مجبور بشم به داشتن نظم و استمرار توی نوشتن.) پنجشنبه‌ی آخر هر ماه یک داستان خواهیم داشت و هر هفته دست کم یک پست روزانه‌نویسی. پست‌هایی که با تگ «بقچه‌پیچ» منتشر می‌شن، بیشتر حالت منبرگونه دارن و تحلیل من از یک موضوع یا اتفاقه. این دست از پست رو هر وقت حال داشتم منتشر می‌کنم.

و امّا نقد و بررسی کتاب. آیا دوست دارین که این رو توی گزینه‌ها داشته باشیم یا چی؟ حال و حوصله‌ش رو دارید یا نه؟

اساساً مخالف منتشر کردن پست رمزدار هستم ولی اگر ناگزیر شدم و انتشار دادم، صرفاً جهت تخلیه‌ی روانی هست؛ پس بی‌توجه بهش گذر کنید.

رفقا! اینکه هر کدوم از ما بخش‌های نسبتاً خصوصی‌تر زندگی و روانمون یا حتی داستان و خیال‌هامون رو توی وبلاگ منتشر می‌کنیم بر پایه‌ی اعتماد هست. لطفاً لطفاً لطفاٌ کپی نکنید. یا اگر به هر دلیلی دوست داشتید اون متن رو به هر شکلی ذخیره داشته باشید، حتماً حتماً حتماً قبلش بهم بگید. از همه‌ی تلخی‌های زندگی به وبلاگ پناه آوردیم، مراقب پناه و اعتماد هم‌دیگه باشیم :)

توی اولین پست وبلاگ صخی (که سلام خداوند بر او باد) این رو فرمود! حالا بعد از یک سال و اندی وبلاگ‌نویسی کامل و دقیق به حرفش رسیدم. برای شروع جلد دوم بقچه این پیام رو می‌کوبیم زیر این پست بلکه نقره داغ شویم و در خاطرمان ثبت شود، قربة الی اللّٰه!

خب دیگه صغری کبری چیدن بسه، گل‌ها باغ بلاگستان خطه‌ی بقچه آباد حالشون چطوره؟

  • ۱۳ | ۰
  • ۷ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۰

    و باز هم از دست دادن

    جمع سه نفره‌مان بعد از حدود یک سال جمع شده. جفتشان کنار هم و من روبه‌رویشان نشسته‌‌ام. هر از گاهی از من می‌پرسند «چه خبر؟» و پاسخ من ثابت است «هیچی! سلامتی.»

    طبق معمول سفارشاتشان را به من می‌دهند. گارسون را صدا می‌زنم و تأکید می‌کنم برای روی میز دستمال بیاورد. آفوگاتوی مرا با دو اسکوپ بستنی و لته‌ی جیم‌بنگ را کمی شیرین‌تر از حد معمول سرو کنند. گودی می‌گوید زیرسیگاری هم می‌خواهند. بعدش جوری به من نگاه می‌کند که یعنی تو مشکلی نداری؟ شانه بالا می‌اندازم که یعنی مشکلی نیست و راحت باشند.

    جیم‌بنگ به گودی سیخونک می‌زند «چقدر خانوم شده!»

    بعد هم مثل زنانی که ماه هفتم بارداری را می‌گذرانند روی مبل ولو می‌شود. زیرسیگاری روی میز قرار می‌گیرد. جیم‌بنگ موهای هایلایت شده‌ی آبی‌اش را کنار می‌زند و پاکت سیگار را از کیفش بیرون می‌کشد و شروع می‌کند به حرف زدن. روی سخنش با گودی است «حالا می‌گی برم ببینمش؟»

    گودی با ابرو به من اشاره می‌کند «اصلا بذار از اول برای بقچه تعریف کنیم.»

    دست می‌زنم زیر چانه و گوش می‌دهم به تعریف‌های یکی در میانشان. یک جمله جیم‌بنگ می‌گوید و یکی گودی. نقل دوست‌پسر جدید جیم‌بنگ است. حماقت‌های جیمی و حرص خوردن‌های پسرک. حالا رگ گردن آقا ورم کرده و سر دوست‌پسر قبلی جیم‌بنگ بامبول در آورده.

    کلیت داستان که دستم می‌آید می‌آیم میان آسمان ریسمان بافتن‌هایشان «آره برو ببینش. شفاف‌سازی کن گویا دچار سوءتفاهم شدین!»

    گودی می‌رود بالای منبر. جانب پسر را می‌گیرد و می‌توپد به جیم‌بنگ. سفارش‌ها می‌رسند. گودی همان‌طور که فاز پیر فرزانه برش داشته و یک‌بند توضیح واضحات می‌دهد، سیگاری از پاکت می‌کشد بیرون و آتش می‌زند. توی کافه جز ما کسی نیست. دو میز دورتر را با چشم دنبال می‌کنم و آفوگاتو به دست می‌نشینم. گودی میان موعظه‌هایش مکث می‌کند و ناسزایی نثارم می‌کند. با نیش گشاد می‌گویم «تموم که شد برمی‌گردم!»

    کمی توی سر کله‌ی هم می‌زنند و من تمام حواسم به برنامه‌ریزی‌ای دقیق برای همزمان تمام کردن بستنی و قهوه است. جیم‌‌بنگ قهوه‌اش را به زور قورت می‌دهد و با اخم می‌گوید «بر پدرت! این شیرینه؟! زهرماره که!»

    بعد مثل بچه‌ی دو ساله که همه چیز را از مادرش می‌خواهد رو به من می‌گوید «بقچه! شکر.»

    نق‌نقی می‌کنم و به سمت کانتر می‌روم «اینا هم زبونشون رو می‌ذارن خونه و با من میان بیرون!»

    کافه به دلم ننشسته. ولی تابلوهایش را دوست دارم. جیم‌بنگ می‌گوید «چرا تو بحث شرکت نمی‌کنی تو؟»

    شانه بالا می‌اندازم «چی بگم؟ گودی راست می‌گه تو هم احمقی. بحث تمومه! موضوع بعدی؟»

    از بی‌حوصلگی خودم متعجب می‌شوم. پیش نیامده توی این جمع معذب باشم ولی حالا هستم. احساس غربت دارم. تو گویی دست دوتا غریبه را سر کوچه گرفته باشم و بگویم «بیاین بریم دور هم یه قهوه بزنیم!»

    سیگار کشیدنشان تمام شده. آفوگاتوی من هم. برمی‌گردم سر میز. گودی می‌گوید «تو نمی‌خوای از این وضع در بیای؟ دوست‌پسری، پارتنری، چیزی؟»

    «نه!» قاطع می‌گویم که بحث خاتمه یابد ولی ثمره ندارد. جیم‌بنگ است که می‌پرسد «چرا؟»

    «چون رابطه خاله بازی نیست که باری به هر جهت، به هر کسی رسیدم ابراز محبت کنم و بپرم توی رابطه. تا احساس نکنم شرایط روانیم مساعده قصدش رو ندارم.»

    جیم‌بنگ می‌گوید «سخت نگیر!» پشت‌بندش می‌گوید «بیاین یه بحث جدی کنیم.»

    یک نفس عمیق می‌کشم با شوق می‌پرسم «نظرتون درمورد عرفان چیه؟»

    همزمان، با اشتیاق و متعجب می‌پرسند «عرفان کیه؟!!»

    گودی اضافه می‌کنه «عکسش رو نشون بده ببینم!»

    پقی می‌زنم زیر خنده! آن‌ها هم گیج و ویج پیرو من می‌خندند. می‌گویم «عرفان طریقتی‌ست که یک فرد برای عارف شدن در پی می‌گیرد!»

    هر دو می‌خندند. جیم‌بنگ زیر لب غر می‌زند «کتاب گویا!»

    گودی لب باز می‌کند که چیزی بگوید؛ میان حرفش می‌دوم «خب! مشخصه که نظری در این باره ندارین.بحث بعدی؟»

    جیم‌بنگ فیلسوف‌وار به موضوع بحث بعدی فکر می‌کند. و  من به این فکر می‌کنم که پنج_شش سال رفاقت پیش آمده بود جمع شلوغ ما حرف کم بیاورد؟

    جیم‌بنگ می‌گوید «بیاید به هم‌دیگه نقد کنیم. هم رو بکوبیم!»

    می‌گویم «از من شروع کن!»

    با هم و همزمان می‌گویند «شل کن!»

    لاقید می‌خندم و به این فکر می‌کنم که چه می‌فهمند از چیزی که توی این دو سال به من گذشت رفقا!

    یک به یک توضیح می‌دهند. از اینکه زندگی را سخت می‌گیرم. زیاد فکر می‌کنم. اصلا به من چه که زندگی چیست و تهش کجاست. یا به من ربطی ندارد که خدا چیست و کجاست.

    میان حرف‌هایشان به این فکر می‌کنم که این دو که سایه‌ی هم را با تیر می‌زدند چقدر با هم جور شده‌اند که حرف هم را تکمیل کنند! پنج سال پیش اول من بودم و جیم‌بنگ که با همه‌ی تفاوت‌هایمان نسخه‌ی دیگر من بود. بعدتر با گودی جور شدم. شدیم تیم سه نفره‌ای که دو نفرشان به واسطه‌ی من یکدیگر را تحمل می‌کردند. بعدتر یکدیگر دوست داشتند و در نهایت دیگر من هم نبودم. شده‌اند دو دوستی که یک زمانی توسط من آشنا شدند.

    موبایلم زنگ می‌خورد. گلپری است. کمی قربان‌صدقه‌اش می‌روم و به بچه‌ها نگاه می‌کننم که مسخره‌بازی در می‌آورند. جیم‌بنگ می‌گوید «ولی بین ما بقچه خیلی خانواده دوسته!»

    با تکان دادن سرم حرفش را تایید می‌کنم. و به این فکر می‌کنم چند بار توی این دو سال بریده‌ام از همه و دوباره دوخته‌ام. چندبار خواسته‌ام خانواده را بگذارم توی بی‌خبری و برای همیشه برم یک جایی که دست آفتاب و مهتاب هم بهم نرسد؟ خانوده‌دوست هستم؟ بله! هستم. همین که به مو رسانده‌ام ولی پاره نکرده‌ام یعنی خانواده‌دوستم.

    در نقد جیم‌بنگ می‌گویم «تو زیادی بیخیال و هویجی!» به گودی می‌گویم «تو هم از کاه کوه می‌سازی!»

    هردو موافقند. ادامه‌ی بحث را به خودشان می‌سپارم و دقیقه‌ها را می‌شمارم تا بروم خانه. شده بود از جمع شیرین‌مان خسته شوم و دلم سه‌کنج دیوار را بخواهم؟

    دقیقه‌ها تمام می‌شوند و پراید مامان را جلوی در می‌بینم. گودی را ا دم خانه‌اش و جیم‌بنگ را تا سر خیابان کافه می‌رسانیم. سربسته از گودی گله می‌کنم «فقط دوتا خیابون خونه‌هامون فاصله داره. صدبار من اومدم‌، یه بارم نیومدی.»

    کلامم تلخ است. دهانم مزه زهر می‌گیرد. با شوخی و خنده بحث را می‌پیچاند. به خانه که می‌رسم پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌روم. توی سه‌کنج دیوار فرو می‌روم و بغضم را رها می‌کنم. گریه‌ای به وسعت همه‌ی دلتنگی‌ام برای رفقایی که دیگر ندارم...

  • ۲ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰

    !?But down

    نمی‌دونم؛

    شاید؛

    گمونم؛

    آره!...

    دارم بهش فکر می‌کنم، دوباره و دوباره و دوباره!...

  • ۴ | ۰
  • ۲ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • يكشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰

    هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟!

    دو شب است که چیزی شبیه به غزل یا ترانه توی سرم می‌جوشد، می‌رسد به قلبم و با خونم می‌آمیزد. از قلبم رقصان می‌آید تا مچ دستم، ولی به انگشت نمی‌رسد. موج‌زنان تا حلقم می‌رسد امّا به زبان نمی‌آید. مثل الکل به سلول‌های خونی‌ام می‌نشیند و تنم را گرم می‌کند و روحم را سرمست. سبک می‌شوم و رها. مثل حباب هفت‌رنگی که توی باد می‌رقصد.

    بعد وقتی می‌بیند تقلّا و تمنّایش برای خارج شدن از حصار وجود من و نشستنش به روی کاغذ بی‌نتیجه می‌ماند، به آنی سرمستی‌اش بدل می‌شود به سرگیجه و تهوع بعد از پریدن الکل. تو گویی سوزن تیز ناتوانی حباب رهایی را می‌ترکاند.

    راه رفته را برمی‌گردد و روی قلبم سنگینی می‌کند. نفسم را بند می‌آورد. انگار که از قلّه‌ی شور به درّه‌ی حسرت سقوط کرده باشم و تنم محکم به سنگ کوبیده شده باشد، کوفته می‌شوم و ماتم‌زده.

    درد جانکاهی‌ست که بخواهی شاعر باشی و نتوانی؛ رنج ثقیلی‌ست که کلمات تا مچ دست برسند و روی کاغذ ننشیند و اندوه بی‌پایانی‌ست که غزل‌سُرا و ترانه‌سُرا نیستم.

     

    عنوان : شهریار

  • ۶ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • سه شنبه ۲ شهریور ۱۴۰۰

    دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش / هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

    تاریخ سرشار است از قدرت‌های آمیخته به مذهب که حاصلشان نفرت اغلب مردم از آن مذهب است. تعصب و افراط در دین به میزان کفایت کشنده است، حال این ترکیب با آمیختن به سیاست زهری مهلک‌تر می‌سازد.

    من مذهبی نیستم، هیچ‌گاه نبودم ولی این روی‌گردان شدن غالب مردم از دین و حتی در برخی موارد انسانیت و هم‌نوع دوستی جمعی، سخت دلم را به درد می‌آورد.

    بدتر از به فنا رفتن همه‌ی اعتقادات مذهبی، افزایش شدید تعداد آتئیست‌هاست. بدبینی با اخبار وحشتناک این روزها اوج می‌گیرد و امّید، اعتقاد، اعتماد، توکّل از میان مردم رخت بر‌می‌بندد. عملکرد سیاست یک‌رنگی نیست. یک‌جور زرنگی گاهی بدجنسانه است. به قول عامه‌ی مردم «سیاست بی‌پدر و کثیف است.» حال این سیاست اگر اعتقاد مردم را نشانه برود؛ سلوک، عرفان، مذهب، تصوّف و آخرین دستاویزهای بشر برای یافتن حتی ذره‌ای آرامش، کسب منش اخلاقی و در نهایت در صلح زیستن به قهقرا می‌رود. و خداوند به یکباره برای مردم رنگ می‌بازد.

    این ترکیب مهلک دین و سیاست؛ خواه و ناخواه مردم را به جان یک‌دیگر می‌اندازد. تقابل دسته‌ی مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها. دین‌دار مراسم‌های بی‌دین را نکوهش می‌کند، بی‌دین به مناسک دین‌دار حمله می‌کند. دین‌دار در پوشش بی‌دین فضولی می‌کند، بی‌دین پوشش دین‌دار را مسخره می‌کند. این می‌شود که دین‌دار می‌گوید اگر به این حال و اوضاعیم به خاطر معصیت شماست و بی‌دین می‌گوید اگر به این احوال دچاریم به دلیل اداره‌ی کشور به دست امثال شماست. فرمول ساده‌ای دارد. مقدم و تالی بی‌ربط را کنار هم می‌گذارند و نتیجه‌ی بی‌ربط‌تری می‌گیرند.

    تلخ‌ترین جمله‌ی چند ماه اخیر شنیده‌ام این بود «خودمون کم بدبختی داریم که به افغانستان هم فکر کنیم؟ خودمون مگه اسیر نیستیم که واسه اسارت یکی دیگه دل بسوزنیم؟» اینجا دانستم که آدمیت و اعضای یک‌دیگر بودن هم رنگ باخته.

    آقای مسئول؛ زندگی نرمال و حقوق طبیعی‌مان را گرفتید، دین و اعتقادات را گرفتید، خدا را گرفتید، انسانیت هم که نفس‌های آخرش را می‌کشد، دیگر چه چیزی مانده که قربانی بقای حکومت شما شود؟ کی قرار است از دستمایه قرار دادن دین برای سیاست کثیف‌تان دست بکشید؟

     

    پی‌نوشت : حالا هم بحث‌ها اوج گرفته که این پیک نمی‌دانم چندم کرونا بالا رفتن آمار مرگ و میر به خاطر پارتی و سفر به ساحل یک عده است. آن عده هم می‌گوید نخیر، به خاطر عزاداری و سفر به مشهد یک عده‌ی دیگر است. و این جدال زیادی از حد مضحک است عزیزانم! بیش از اندازه ابلهانه است. مقصر در مرحله‌ی اول عدم وجود واکسن کافی و فضاحت روند واکسیناسیون است و در مرحله‌ی دوم همه‌ی همه‌ی آن‌هایی که به هر دلیلی توی خانه‌شان نمی‌نشینند، ماسک نمی‌زنند و در یک جمله رعایت نمی‌کنند! حالا دلیلش تجمع توی پارتی باشد یا صحن حرم، هیچ توفیری در اصل قضیه ندارد.

    دست از حمله بردن به یک‌دیگر برداریم و در خانه بمانیم :)

     

    عنوان : فاضل نظری

  • ۲ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • يكشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰

    خرده هذیان‌های شبانه

    خوابم نمی‌برد. عصر سختی را از سر گذراندم و حالا بعد از دو ساعت اشک ریختن، ویرِ نوشتن گرفته‌ام. آهنگ آخرین آواز علی زند وکیلی روی تکرار است و آسمان را نگاه می‌کنم. تاریک تاریک است. گمانم یک نفر همه‌ی ستاره‌هایش را چیده. آخرین آواز بوی مهر ماه می‌دهد. عطر ده‌بالا دارد. حس قدم زدن توی کوچه باغی‌های قدیمی. آخرین تلاش‌های مامان برای بیرون کشیدن من از خانه. از منجلاب افسردگی. تمام طول مسیر همین آهنگ را گوش دادم. از خودم می‌پرسیدم چرا زنده‌ام؟ پاسخ می‌دادم چون به معجره مؤمنم! چون تشنه‌ی اعجازم.

    امّید چیز عجیبی است. امّید به معجزه و نجات. به بهتر شدن شرایط. به بهبود. به نور. به پیروزی خیر به شر، غلبه‌ی نور به تاریکی. امّید به گذر زمان. به آینده‌ای شیرین و خوب مثل پایان شیرین همه‌ی قصه‌ها.

    امّیدم، نجات‌بخش بود؟ اوضاع بهتر شد؟ یحتمل خیر! اوضاع بدتر شد! به خاطر دارم تمام طول گردش نفس‌های عمیق می‌کشیدم و از فکر اینکه بروم خانه و به اینترنت دسترسی پیدا کنم، یحتمل پیغامی از او دارم لبخند می‌نشاند کنج لبم. اینکه کسی بود که کنارش صددرصد یلدا بودم. کسی بود که حلزون‌های گوشش را همیشه در اختیارم قرار بدهد. حالا دیگر او را هم ندارم‌. رنج طرد شدن اضافه شده به دردهای قبلی!

    البتّه به عکس اوضاع، حال من بهتر شد. خود عشق و پشت‌بندش رها شدن مثل آن یمیت و یحیی آخرت عمل کرد که کالبد جسمانی را می‌گیرد و نفس روحانی را جاودانه می‌کند. فرو ریخت و دوباره ساخت. بالغ‌تر، پخته‌تر، بالنده‌تر.

    مامان همه‌ی گردش را غر زد. اینکه اگر همین رویه را ادامه بدهم، کنکور را تر می‌زنم. توی چشم‌هایش نگاه کردم و گفتم «به درک!» بعدش گفتم که اوضاع روحی‌ام بهم ریخته. گفتم «آدم باید اول زنده بمونه، بعدش به کنکور فکر کنه!»

    گمانم تنها روز زندگی‌ام بود که هیچ اهمیتی نداشت کسی نگرانم شود. نگران شد. برای خودم یا آن آینده‌ی مسخره‌ای که بنا بود با کنکور ساخته شود را نمی‌دانم. ولی شروع کرد به تمنّا برای رفتن پیش مشاور. خودش می‌دانست که از روان‌شناس جماعت بیزارم. همانجا تصمیم گرفتم چند باری بروم مشاوره و یارو را خیط کنم و بیایم به مامان بگویم دیدی! من تلاشم را کردم امّا نشد، خب دیگر، بگذار بمیرم!

    ولی رفتم و ماندگار شدم. یک مرد کچل شصت و اندی ساله، یک ماه اول با همه‌ی کج خلقی‌هایم ساخت. صبوری کرد و گوش داد. حمله‌هایم که جواب نداد، بهش اعتماد کردم. حالا که دو ساعتی از نیمه‌ی شب گذشته، حسابی احتیاج دارم باهاش گپ بزنم. تنها کسی است که می‌توانم در هر موردی رویش حساب کنم‌. می‌دانم نگرانم نمی‌شود. اصلاً تمام خوبی‌اش این است که بند عاطفی‌ای با هم نداریم. قضاوت و نصیحتی در کار نیست. دلداری دادن هم نداریم. و تنها کسی است که بعد از شنیدن تمام حرف‌ها و ضعف‌ها و خطاهایم رنگ نگاهش عوض نمی‌شود. عجیب دوست دارم این شب مزخرف اشک بار، می‌توانستم باهاش صحبت کنم. از آن دست صحبت‌هایی که تهش به اجماع می‌رسیم، من سبک می‌شوم و روح زخمی و افسارگسیخته‌ام آرام.

    خب دیگر! بس است چرت و پرت گفتن. حالا که قدری اندوه دست از فشردن گلویم برداشته و خوابم هم نمی‌آید، می‌روم سراغ همان عرفان ساختگی چند سال پیشم. بعد هم کتاب می‌خوانم و به فردا، به بهبود، به نور و به از هم گسستن تار و پود تنهایی امّیدم را حفظ می‌کنم. خوشبختانه یا متأسفانه من همچنان به معجزه و امّید مؤمنم :)

  • ۱ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰

    بیدلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد

    می‌گویم «رابطه‌م باهاش خیلی خوب بود. جدا نبود از من. دور و ترسناک نبود. رفیقم بود. باهاش گپ می‌زدم. ازش گله می‌کردم. باهاش دعوا می‌کردم. قربون صدقه‌ش می‌رفتم. حتی باهاش قهر می‌کردم. زیاد بهش می‌گفتم «خدا جون، سلیقه ملیقه هم نداشتیا! چیه این دنیای بی سر و تهی که ساختی؟» می‌دونید؟ تعارف نداشتیم با هم. حسش می‌کردم همیشه! یه عرفان ساختگی مثلاً.»

    می‌پرسد «خب؟ چی شد که از بین رفت؟ برای از دست دادنش احساس خلا هم می‌کنی؟»

    میگویم «نمی‌دونم! تا چند ماه پیش بود، بعد از چند ماه یهویی نخواست که باشه... شایدم من نخواستم ببینمش! حس رها شدگی می‌کنم. آه! بله. جاش توی زندگیم خالیه.»

    «خب! چرا حس کردی نیست؟»

    حق به جانب و بُرَّنده می‌شوم «تا گردن توی بیچارگی فرو رفتیم. حال هیچ‌کس خوب نیست. فقر، جنگ، بیچارگی، ظلم، خشکسالی، کرونا، مرگ! خب کجاست پس؟ چرا کاری نمی‌کنه؟ چرا نیست؟»

    می‌گوید «خب! خب! بیا هفته ی قبل رو با هم مرور کنیم. تولد خواهرت بود درسته؟ روز قبلش باهاش یه شوخی کردی که بهت حمله کرد. زدت دیگه آره؟ تو خشمگین شدی. گفتی دلت می‌خواست کادوهایی که براش خریده بودی رو بیاری پرت کنی توی صورتش و بگی «خودت و تولدت برین به درک!» همینا بود دیگه؟ هوم؟»

    با سر تایید می‌کنم. ادامه می‌دهد «شب با هم آشتی می‌کنید. بهش می‌گی اون کافه ای که قرار بود برید به خاطر کرونا تعطیل شده. اونم قبل از اینکه تو بگی قراره برید یه کافه ی دیگه، داد می‌زنه «خودت و قرار مسخره‌ت برام مهم نیستید!» بخوایم با توجه به کار خودت، موضوع رو داستانی کنیم، تقابل خیر و شر داشتیم توی هر دو موقعیت. در نهایت، خیرِ درونیِ تو به شَرِّ درونت غلبه کرد. با منطق و خوش‌قلبی جلوی خشمت رو گرفتی درسته؟»

    نمی‌فهمم با این حرف‌ها به کجا می‌خواهد برسد. سرش را تکان می‌دهد و دنباله‌ی حرفش را می‌گیرد. «وقتی می‌رید توی کافه شروع می‌کنه به غر زدن که «خب حالا چی بگیم؟ حوصله‌م سر رفته! خسته‌ام! زود یه چی سفارش بده تا بریم.» سوالم اینه تو نسبت به این رفتارش خشمگین شدی؟»

    «نه!»

    «چرا نه؟»

    «چون می‌دونستم همین که دوستش از راه برسه و کیک رو ببینه حالش عوض میشه»

    با صدایی بلند می‌گوید «چون می‌دونستی! چون هم خودت می‌دونستی داری چیکار می‌کنی، هم به احوال و اخلاق خواهرت آگاه بودی! می‌دونستی!»

    چپ‌چپ نگاهش می‌کنم «خب؟ چه ربطی داشت الان؟»

    پیروزانه لبخند می‌زند «به نظرت میشه به سکوت خدا تعمیمش داد؟»

    ابروهایم می‌پرند بالا! مبهوت و گنگ نگاهش می‌کنم. می‌گوید «خدا ابرقهرمان نیست که بیاد و با اشعه‌ی چشم‌هاش آدم بدا رو خاکستر کنه. خدا بابا نوئل نیست که هرچی خواستی رو فرداش با روبان قرمز پشت در اتاقت بذاره. خدا بهت ابزار و نقشه‌ی راه  می‌ده. نور میندازه به مسیرت و تویی که باید جلو بری. فقط قبلش باید واقعیت‌های زندگی رو بپذیری. یه جاهایی تلخه اما باعث رشد میشه. هر مرحله از رشد فیزیکی دردناکه. دندون در آوردن، افتادن دندون شیری، بزرگ شدن استخوان‌ها، قد کشیدن، تکمیل شدن بلوغ؛ همه شون درد دارن! رشد روح هم درد داره. چیکار کنم؟ از شدت درد فریاد بکشم؟ غر بزنم؟ به ماهیتِ طبیعت و واقعیت و خدا گیر بدم؟ نه! درد رو ببینم؛ بپذیرم و بذارم فرایند رشد و بلوغ فکر و روحم کامل بشه.»

    میگوید «برگرد به راه سابقت. به عرفان خودساخته‌ت و بذار خدا و طبیعت کار خودشو بکنه. با مسلک خودت دوستش بدار و باهاش همراه شو. بعدم همیشه بدتر از وضعیت حال حاضر هم بوده. حال بد و خوبِ دنیا در گردشه، فقط تو باید بتونی در مقابل این چرخش‌ها از خودت و روانت مواظبت کنی‌. شاید یه چیزایی هم این وسط باشه که تو نمی‌دونی ولی خدا بهش آگاهه. شاید مرحله‌ی بعدی کیک و فشفشه باشه!»

    زمزمه میکنم «هان! مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب / باشد اندر پرده بازی‌های پنهان؛ غم مخور!»*

     

    عنوان : حافظ

    * حافظ

  • ۰ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰

    با لشکر غم می‌جنگم

    از کلینیک که خارج می‌شوم، نور مستقیم می‌خورد توی چشم‌های خیس و ورم کرده‌ام. دیشب کلافه بودم و مضطرب. ربع ساعتی اجازه‌ی گریه صادر کردم و پشتبندش خواب. صبح بدون صبحانه از خانه آمدم بیرون. نیم ساعت پیاده‌روی کردم. یک ساعت و چهل و پنج دقیقه حرف زدیم و من زار زدم. دست‌هایم لرزید. زانوهایم لزرید و حالا می‌دانم اگر هرچه زودتر فشارم را بالا نیاورم کف خیابان از حال می‌روم.

    مبهوت آنچه‌ام که گذشته. به سوپرمارکت که می‌رسم. شیر قهوه می‌خرم که بی‌خوابی و کرختی‌ام را بگیرد. شکلات و شیر قهوه کمی حالم را جا می‌آورد.

    تازه فرصت می‌کنم برای سبک‌تر شدن بار رنج روی شانه‌ام کیفور شوم.

    «فردا سراغ من بیا» را پلی می‌کنم و بقیه راه تا خانه را سبک و آهنگین قدم می‌زنم. دو سنگ مهم و تیز را از توی کوله‌پشتی روی دوشم برداشته‌ام. خوشحالم و به خودم مفتخرم. اوضاع آرام آرام درست می‌شود بقچه کوچولوی من. بالأخره بر لشکر غم پیروز می‌شیم جانکم.

  • ۰ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • يكشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۰

    مادر هما

    از وقتی به یاد می‌‌آورم پوستش چروک بود و سفید. تنش بوی حنا می‌داد و تنباکوی برازجانی. موهای سفیدش را حنا می‌گذاشت. یک‌دست نارنجی می‌شد. حتی موقع خواب هم روسری‌اش را درنمی‌آورد.

    به قامت متوسط و لاغرش همیشه قبا می‌پوشاند. قباهایی که زمینه‌ی تیره داشتند و گل‌های ریز. گل‌ها هم اغلب تیره بودند.

    عاشق مسجّد حضرت ابوالفضل بود. نیم ساعت مانده به اذان، چادرش را می‌کشید سرش و لخ‌لخ‌کنان می‌رفت مسجّد.

    پنج‌تا دخترش را دوست داشت ولی یک‌دانه پسرش نور چشمش بود. توی سفره دست نمی‌برد مگر قبلش مطمئن می‌شد برای پسرش غذا برداشته‌اند. نوه‌ و نتیجه‌های مذکر را هم بیشتر دوست می‌داشت. همیشه سهم پسرها از عیدی و تنقلات و لبخندش بیش‌تر از دخترها بود‌.

    ویدیویی را دیدم از بقچه در آستانه‌ی سه سالگی. مامان سوال می‌پرسید و من پاسخ می‌دادم. «اسم مامانت چیه؟» «اسم بابات چیه؟» «مادربزرگت کیه؟» «حالا یه شعر بخون!»

    به سوال مادربزرگ که می‌رسم می‌گویم «من مامان‌بزرگ ندارم... فقط یکی! اسمشم مادره. مادر هما!»

    به خیال خودم مادربزرگ فقط آن‌هایی هستند که صورت چروک و پلک‌های افتاده دارند و تن‌شان بوی آدم‌های پیر را می‌دهد. مامانِ توی ویدیو توضیح می‌دهد که «مامان‌بزرگ تو گلپریه. مادر هما مامان‌بزرگ منه!»

    آخِرین‌ باری که مادر هما را دیدم، حسابی مریض بود و رنجور. موقع خداحافظی دم گوشش گفتم «مادری، دفعه‌ی بعدی که اومدم ایشالا همچین خوب شدی که مثل قرقی بدویی این‌ور و اون‌ور.»

    خندید، بی‌حال و دردمند. گفت «دعام کن ننه!»

    امید به زندگی درش بالا بود. خودش منتظر بود تا خوب بشود و دوباره برود مسجّد. بایستد کنار هم‌نمازی‌هایش و دست آخِر برای نتیجه‌ها شکلات بگذارد کنج جیبش و بیاورد. وقتی این جمله را گفتم تقریباً مطمئن بودم زود سلامت می‌شود. بی‌خود نبود که خاله‌ها ققنوس صدایش می‌زدند. بس که آتش می‌گرفت و خاکستر می‌شد امّا در نهایت از میان خاکسترها مادر همای نسبتاً سالمی بلند می‌شد.

    پنج روز پیش که خواب دیدم دندانم افتاده کف دستم؛ دلشوره آمد نشست کنج دلم. هی به خودم می‌گفتم «دخترِ حسابی خرافه رو رها کن!» لکن قرار نداشتم. دست آخر دو روز بعدش خبر آمد مادر هما فوت شده. اینبار از دل خاکستر، مادر همای نسبتاً سالمی بیرون نیامده و ققنوس خاکستر شده، برای همیشه!

    پریروز وقتی تابوت روی شانه‌های پسرها جلو می‌رفت و ذکر «لا اله الا اللّه» توی شیون و شین جمعیت پیچیده بود. صدای بقچه‌ی سه ساله پیچید توی گوشم «من مادربزرگ ندارم... یعنی حالا دیگه ندارم!»

  • ۳ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۳ تیر ۱۴۰۰

    تنها راه رهایی پذیرش چیزهای تحمل ناپذیره!

    می‌گوید «من حس می‌کنم بیشتر جای اون رفیق صمیمی توی زندگیت خالیه. او برات کسی بود که اون تنهایی رو پر کرده بود.»
    و من فکر می‌کنم به این‌که تنهایی برایم زیادی بزرگ و حجیم شده است. آنقدر که دارد کل زندگی‌ام را توی خودش حل می‌کند. دور و برم شلوغ است و از درون تهی استم. دوست‌های زیادی دارم ولی رفیق واقعی؟ اصلاً تا به حال داشته‌ام؟
    می‌گویم «تو تنها کسی هستی که برام مونده.»
    و دورباره فکرم می‌رود سمت او. تنهایی را پر کرده بود؟ در مقابل او من بقچه‌ی گنه‌کار بوده‌ام. بقچه‌ی ضعیف. بقچه‌ی ترسیده. بقچه‌ی امیدوار. بقچه‌ی افسرده. بقچه‌ی مضطرب. بقچه‌ی مستأصل و ترسیده. بقچه‌ی معتقد. بقچه‌ی مرتد. همه‌ی ابعاد وجود من را دید. همه‌ی قصه‌هایم را شنید. هیچ سانسوری در مقابلش نداشتم. بقچه‌ی بدون فیلتر را دید. بقچه‌ی بدون روتوش را.
    تنهایی را پر کرده بود؟ یحتمل!
    می‌گوید «باید سوگواری کنی و بذاری تموم شه. قبول کنی رفته. برات تموم بشه. نمی‌دونم توی سرش چی بوده. ولی یقیناً متوجه بوده که تو دختر شکننده‌ای هستی. وقتی اینجوری ول کرده رفته، یعنی براش اهمیت نداشته.»
    بغض می‌کنم. و توی دلم اعتراف می‌کنم تا چه اندازه از شکننده بودنم نفرت دارم. فکر می‌کنم که آدم‌ها از معماهای کشف نشده خوش‌شان می‌آید. از آدم‌های مرموز. از دختران مأخوذ به حیا. منِ بی‌پروای رکِ گناهکار، دوست‌داشتنی‌ نبودم.
    فکر می‌کنم بلد نیستم سوگواری کنم. نمی‌دانم چگونه باید سوگواری کنم که ریشه‌ی این حس در من کنده بشود. که تمام بشود.
    حالا بیست و چهار ساعت است که چند چیز را پس از چند ماه توانسته‌ام هضم کنم. ابتدا پذیرفتن اینکه دوستش دارم. اضافه و زیاده. سوای همه‌ی آدم‌های دنیا. جنس این دوست داشتن با همه‌ی دوست داشتن‌های دیگر تمایز دارد. بکر و عجیب و تازه است. خوشایند است.
    بعدی پذیرفتن اینکه او رفته است و باز نخواهد گشت. دلیلش هرچه باشد محترم است یحتمل. لیکن نخواست باشد. خودش کسی را دوست داشت. کسی که چشم‌های زیبا دارد. از چشم‌هایش برایم گفته بود. هضم کردن باز نگشتنش معده‌ام را از کار خواهد انداخت بی‌شک امّا از کار افتادن معده بی‌تردید بهتر فرسوده شدن روان است.

    حالا واقعیت‌های دردناکی را پذیرفته‌ام و آرام‌ترم. حالا مطمئنم اوضاع رفته رفته بهتر خواهد شد. گمانم حالا دیگر می‌دانم چگونه این احساس را در خودم حل کنم. حالا می‌دانم کلید گذر «پذیرش» است.

     

    عنوان : برگرفته از اپیزود اول از فصل اول رادیو راه

  • ۱ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
    اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور؛
    و یک دریچه که از آن
    به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم...