در سکوت سینه‌ام دستی دانه‌ی اندوه می‌کارد

هر ماه باید باهاش بحث کنم. بهش بگم بیماری روان هم مثل بیماری جسم نیاز به دارو داره و داروهای من هم موقته. (و مدام به این فکر می‌کنم که کاش این موضوع برای آدم‌ها قابل پذیرش بود. کاش فکر نکنن صرفاً دیوانه‌ها نیاز به دارو دارن.) باید بعد کنکور روانکاوی بشم و گره‌گشایی کنم. الآن این کار رو نمی‌کنم چون برون‌ریزی‌هاش به درسم لطمه می‌زنه.

هر ماه باید یادش بیارم روزایی رو که هر دمی که می‌گرفتم امیدوارم بودم بازدمم بیرون نیاد. شب‌هایی که تپش‌های قلبم رو می‌شمردم و امیدوارم بود بعدی از راه نرسه. باید براش توضیح بدم همین داروهای لعنتی من رو سنجاق کردن به زندگی. همین قرص‌ها باعث شدن دیدگاهم به زندگی تغییر کنه. همون دکتری که معتقدی چیزی حالی‌ش نیست با تجویزها و همراهی‌هاش باعث شد من افکار خودکشی توی سرم رو عملی نکنم. همین باعث شد وقتی «جون بکن و دل بکن!» رو شنیدم از غصه دق نکنم.

همه‌ی این‌ها رو که یادآوری کردم بازم حرف خودش رو می‌زنه که بچه به این سن و سال که دغدغه‌ای نداره، چرا باید افسرده و مضطرب باشه. این رو که می‌شنوم دیگه دهنم رو می‌بندم. راست می‌گه! من هیچ دغدغه‌ی آشکاری ندارم. همه‌ی غصه‌ها یواشکی خوردم. همه‌ی رنج‌هام رو توی خلوت کشیدم. از آزار جنسی‌، چیزی نگفتم. از شکستن اسطوره‌هام، چیزی نگفتم. از اضطراب جدایی، چیزی نگفتم. از کابوس‌های تکراری، چیزی نگفتم. از احساس گناه دائمی، چیزی نگفتم. من حتی از عشق هم چیزی نگفتم! توی خلوت عاشق شدم، توی خلوت ترک شدم، توی خلوت رنج کشیدم. من از رنج زیستن، سیزیف بودن و مأیوس بودن هم حرفی نزدم.

می‌گه خودت باید خود رو روی پا نگه داری. خودت باید قوی باشی. راست می‌گه! من زیادی ضعیفم! کاش قوی‌تر بودم. کاش می‌تونستم خودم رو قوی کنم. کاش الان دلم حمایت و تأیید نمی‌خواست. کاش نیازمند این نبودم که یه نفر بهم بگه تو کار درستی کردی که به روانت بها دادی، حق داری که خسته و رنجور باشی. کاش از انتظار برای شنیدن این حرفا و درک شدن، دست می‌کشیدم! کاش کم نمی‌آوردم. کاش اینقدر لوس نبودم. کاش اینقدر نازک‌نارنجی نبودم. کاش اینقدر ضعیف نبودم. کاش اینقدر ضعیف نبودم...

    • بـقـچـه ‌‌
    • سه شنبه ۱۶ فروردين ۱۴۰۱

    برای پدر روحانی

    آقای پدر عزیزم، سلام؛

    حالا که می‌نویسم پیشانی‌ام را به میز تکیه داده‌ام و توی خودم جمع شده‌ام. نسکافه‌ی بد طعمی را توی حلقم می‌ریزم بلکه از سنگینی پلک و سرم بکاهد. چهار_پنج روزی می‌شود چایِ اشکم معطل قندِ بهانه است تا سرازیر شود. این روزها زیاد دلتنگ می‌شوم و زیاد در آغوش مامان و بابا ولو می‌شوم. هربار به این فکر می‌کنم که کاش می‌توانستم تمام مردم دنیا را محکم در آغوش بکشم. متوجه شدم تمام مدت خودم را گول می‌زدم. به چه دلیل و در مورد چه‌اش را نمی‌توان توی این نامه گفت. نه دل و دماغ نوشتن دارم و نه نوشتن‌ش سودی دارد.

    دارم «توکل» کردن را مشق می‌کنم، آنقدر که ابراهیم‌وار از میان آتش‌های زندگی‌ام گذر کنم و یقین داشته باشم گلستان خواهد شد. موفق بوده‌ام؟ شاید! اما باید بیشتر و بیشتر ماهر شوم در توکل کردن.

    از حجاب سر می‌خوانم. از تاریخچه‌ی پوشش سر در ایران. هنوز به هیچ نتیجه‌ای نرسیده‌ام. هنوز این یک قلم هیچ‌جوره توی کَت‌م نمی‌رود!

    این لابه‌لا درس هم می‌خوانم. راضی نیستم. به هیچ‌وجه! از درس خواندنم راضی نیستم اما از خودم راضی‌ام. از روند مطالعات‌ و عمل به خوانده‌ها و پیشرفت در عرفان راضی‌ام. بیش از اندازه خرسندم.

    ماه رمضان نزدیک است و من زیادی شادم. آرامش این ماه را دوست می‌دارم. احساس قرب‌ش را هم.

    دیروز کل بازار را پا زدم در پی MP4 Player. وقتی می‌گفتم چه می‌خواهم، برخی عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کردند که مگر نمی‌دانی دیگر منسوخ شده و به کلی از یاد رفته؟ برخی دیگر، چنان با تعجب نگاهم می‌کردند انگار آمده بودم شات‌گان بخرم! به هر جهت چیزکی پیدا کردم که کارم راه می‌اندازد. می‌خواهم موبایلم را تا بعد از کنکور خاموش کنم. تلگرام و یوتیوب‌گردی تعطیل، رفرش کردن مداوم پنل وبلاگ تعطیل، باز و بسته کردن بی‌دلیل برنامه‌های موبایل هم تعطیل. فقط چون آهنگ‌هایم به جانم بسته‌اند، رفتم و آن چیزک (!) را خریدم. کمی سخت است، اما ارزشش را دارد :)

    دیگر باید به افسارگسیختگی زبان و پراکنده‌گویی‌ام عادت کرده باشید. سعی می‌کنم ور کمال‌طلب ذهنم را خاموش کنم و بابت این پراکنده‌گویی خودم را ملامت نکنم.

    بحث ملامت شد بگویم که از دست خودسرزنشی رهایی ندارم، از خماری بعد از ترک مورفین* ملولم و مداوم به خودم فحش می‌دهم. به خاطر کم درس خواندن خودم را لعنت می‌کنم و برای بی‌دستاورد بودنم، خودم را سرزنش می‌کنم.

    دیگر اینکه دلتنگم. دلتنگ شما و کلیسایی که رغبت ندارم بدون شما سراغش بروم. دلتنگ بوی باهارنارنج‌ حیاط بابارضا، دلتنگ آغوش گلپری و لمس زبری سبیل بابارضا روی پیشانی‌ام. دلتنگ پچ‌پچ‌های دم گوشی با خاله کوچیکه، فشردن‌ش در آغوشم و پیاده‌روی‌های پشت ارگ.

    دلتنگ او...

    درد سرم بهتر شده. بهتر است پیش از زدن حرف‌های اضافه زودتر بخوابم. تا نامه‌ی بعدی برایم طلب آمرزش کنید و مراقب خودتان باشید.

     

    *برای جدیدها بگم که این واژه و جمله استعاری هست :)

     

    پی‌نوشت موقت : قراره یه مدت، یه مقدار کم‌پیدا بشم. کامنت‌ها بسته‌ست که از انتظار برای «۱ نظر جدید» فارغ بشم و اگر کامنت نمی‌ذارم، به خاطر بی‌حوصلگی و شلوغ بودن افکارم هست. ببخشید و این‌ها. کاش سعادت داشته باشم که دعاهاتون همراهی‌م کنه :)

    خلاصه که تا کامنت این پست بازه، حرفی؟ سخنی؟

  • ۱۴ | ۰
  • ۷ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • جمعه ۱۲ فروردين ۱۴۰۱

    تو را که بست به گاری که روزمزد عذابی؟

    نشسته‌م به مقایسه کردن خودم با بقیه. مقایسه کردن خودم با خودم. نه در قیاس با دیگران توی زندگیم غلط خاصی کردم و نه در مقایسه با خودم پیشرفتی داشتم. توی طول زندگی‌م چه دستاوردی داشتم؟ توی درس؟ هیچی! توی موسیقی؟ هیچی! توی نقاشی؟ هیچی! توی نوشتن؟ هیچی! توی کار؟ هیچی! توی رشد فکری؟ هیچی!

    داشتم چه غلطی می‌کردم توی همه‌ی زندگی‌م؟ به چه دردی خوردم؟ چه دردی از خودم یا بقیه دوا کردم؟ 

    هر چی بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر حالم از میزان کسالت‌باری‌م بهم می‌خوره. بیشتر از بی‌دستاورد بودنم حرصم می‌گیره. و اینه دلیل اشک‌هایی که هیچ‌جوره بند نمیاد...

    • بـقـچـه ‌‌
    • شنبه ۶ فروردين ۱۴۰۱

    در باب احساس لطیف قلنبه

    با خاله کوچیکه درمورد احساسات عجیب و غریب این روزهام گپ زدم. شرم داشتم و قلبم سریع‌تر از حالت نرمال می‌تپید. از حسی گفتم که ریشه دوانده میان فکر و قلبم. از پشت صفحه‌ی چت برام نیش گشاد کرد که «این پسر خیلی خوبه!»

    از شرم گفتم و از احساس حماقت. از اینکه نباید اینطور می‌شد. گفت همه احمقیم و خیالم را راحت کرد که احساساتم طبیعی و محترمند و نباید بی‌خودی خودم را سرزنش کنم.

    راه به راه احساس ملایم قلنبه شده‌ی ته دلم را به رویم آورد و عادی جلوه‌اش داد. آنقدر که به خودم حق دادم و بعد از چند روز دست از یقه‌ی خودم کشیدم :))

    به عارفه گفتم «می‌ترسم از روبه‌رو شدن باهاش. از رسوا شدن و پشیمون شدن!»

    گفت «حالا خودتو ننداز توش غرق شی که خب دختر!! یه گوشه واسا لذت ببر از حست. استخر آب می‌بینیم چیکار می‌کنیم؟! همون کار رو بکن! یهو نمی‌پریم‌ تو آب. یه گوشه می‌مونیم. کم کم نزدیک می‌شیم. بعد انگشت پامون رو می‌زنیم توش. بعد انگشت دستمون رو می‌زنیم.. خلاصه که کلی طول می‌کشه تا بسنجیم. اخرش امکان داره اصلا ببینیم آب آلودس یا ما شرایطشو نداریم و اصلا نپریم تو آب. فقط یه گوشه بشینیم و توتفرنگی‌مون رو بخوریم و فقط نگاه کنیم و حال کنیم! خوبیش اینه که کیفیت‌های گوناگونی از حال کردن هست.»

    از به آب زدن می‌ترسم! از به آب زدن‌های بی‌حاصل می‌ترسم. راستش از واکنش دیگران هم می‌ترسم. از خیلی چیزها می‌ترسم. 

    بعد از چندین روز کلنجار رفتن با خودم حالا می‌دانم که از میان باغ دلم رودخانه‌ای عمیق، زلال و پرخروش در جریان است. گرچه دوست دارم به آب بزنم اما شرایطش را ندارم. پس از تماشا کردنش و شنیدن صدای دلپذیرش لذت می‌برم و شاتوت‌هایم را می‌خورم و هر چند لحظه یک‌بار با خودم می‌گویم «این پسر خیلی خوبه!»

  • ۱۲ | ۰
  • ۳ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۴ فروردين ۱۴۰۱

    :)

    از شفاخواهیِ دستت نسخه‌ها برداشتند

    بوعلی سینا و طب نوش‌دارو را ببخش!

  • ۱۹ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • جمعه ۲۰ اسفند ۱۴۰۰

    از هر دری سخنی [۲]

    ۱. بعد از پنج سال و هفت ماه، ارتودنسی فک پایینم رو باز کردم :))) بر طبل شادانه بکوب! هفته‌ی دیگه هم قراره فک بالا باز بشه و ان‌شاءالله به حول قوه الهی، دیگه ریخت دندون‌پزشکم رو نمی‌بینم. [قر ریز شانه]

     

    ۲. به آقای عین_صاد درمورد اینکه دیگه نمی‌خوام وبلاگ بنویسم و دیگه اصلاً نمی‌خوام بنویسم و دیگه من از دنیاااای مجازی دست شستم؛ بهم گفت «اشتباه کردی که از وبلاگت فرار کردی. اونجا مال توئه و کسی نمی‌تونه امنیتت رو بهم بزنه به جز خودت و افکارت! پس جای زیر سوال بردن خودت، وبلاگت، نوشته‌هات و روابطت، ذهن و خط‌مشی فکرت رو درست کن.» و من بازم فهمیدم که چقدر چقدر و چقدر هنوز خودم رو بلد نیستم! هنوز با روانم آشنا نیستم و همچنان کلی چیز میز باید یاد بگیرم!

     

    ۳. روان‌پزشکم این‌قدر شیرین و ماهه که هروقت می‌بینمش چند درجه زیباتر می‌شم! و اینقدر صمیمی رفتار می‌کنه که واقعاً احساس صمیمیت و امنیت می‌کنم کنارش. و ماچ به گونه‌های سرخاب مالیده‌ش که زندگی من رو کاملاً تغییر داد.

    هفته‌ی پیش توی داروهام یه تغییرات جزئی داد و گفت «با همین روند اوکی باشی از نیمه‌ی فروردین می‌ریم برای تثبیت و کاهش دُز داروهات!» و بله! باز هم بر طبل شادانه بکوب! محکم هم بکوب! با ریتم بندری هم بکوب! :)))

     

    ۴. یه مدت هست که افکار سوسایدیک ندارم و تازه می‌فهمم که تمام این سال‌ها من چه باری و چه رنجی رو حمل می‌کردم. تازه می‌فهمم وقتی من خودکشی رو «انتخابِ طبیعی» هر انسانی می‌دونستم چقدر و چقدر از یک روان سالم دور بودم. چقدر از خودم و از خدا دور بودم!

     

    ۵. روند مطالعات و حس‌م توی حوزه‌ی ادیان خوب و رضایت‌بخشه. خیلی از تعصب‌های مسخره‌م فاصله گرفتم و این واقعاً خوبه! و حس می‌کنم چقدر الآن با خدا رفیق‌ترم. دیگه ازش طلبکار نیستم. دیگه گله‌مند زنده بودنم نیستم و این سبک‌باری بی‌اندازه حس خوبی داره و مطلوبه!

     

    ۶. مشاور کنکورم رو عوض کردم و از کرده‌ی خود دل‌شادم! بله! واقعاً دل‌شادم. بس که مشاور جدیدم فهیم، خوش‌انرژی، دقیق و محترمه. کُرد هست و بی‌اندازه شیرین صحبت می‌کنه. بهش گفتم «هربار باهاتون صحبت می‌کنم قند توی دلم آب می‌شه.» و واقعاً به قدری ازش انرژی می‌گیرم که هرچی کتاب دارم می‌ریزم وسط و با جون و دل تست می‌زنم :))

     

    ۷. چقدر دل‌پذیره این بارون اواخر زمستون :)

  • ۱۷ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰

    گلی نمانده، خودت گل باش!

    سفیدی چشم‌هایش به سرخی می‌زند و مردمک‌هایش کدر هستند. انگار  پرده‌ای از اشکِ صد سال مانده روی چشم‌هایش کشیده شده. می‌گوید «ولی خیلی تنها هستی. درکت نمی‌شی و آدم‌ها رنجت می‌دن. هرچی می‌گذره تنهاتر هم می‌شی. تحمّل بایدت.»

    سرش را می‌چرخاند سمت بابا «خیلی غریب و تنهاست.»

    زود توی سرم اطلاعات را پردازش می‌کنم. آدم مست فرافکنی می‌کند. احتمالاً خطاب به خودش فعلی‌اش یا آقای سین گذشته است. به جزئیات صورتش توجه می‌کنم. غم توی تک‌تک اجزای صورتش پیداست. لابه‌لای هر چین دور چشمش. کاغذی جلویم می‌گذارد. و خودش شروع می‌کند به خواندن. جلوی خودم را می‌گیرم تا دهانم را باز نکنم. اگر به جای عاشقانه مضمون عرفانی داشت چشم بسته می‌گفتم این نثر مسجع بی‌نقص کار خواجه عبدالله انصاری است.

    کمی از جوشش و از خود بی خود شدن گفت. این که گاهی نیرویی دارد که پنجاه صفحه پشت سر هم می‌نگارد امّا هرگز برای بار دوم نوشته‌اش را نمی‌خواند. ویرایش نشده رهایش می‌کند.

    مامان گفته بود «آقای سین رو ببین و عبرت بگیر. چقدر آدم فهیم و ادیب. چیکار به روز خودش آورده. هم دنبال علاقه و استعدادش نرفت. هم اعتیاد! خیلی آسیب‌زاست بقچه!»

    این مرد هیچ‌چیزش به مست‌ها نمی‌برد. از نصف هشیارها هشیارتر است. من کمی از سردرگمی‌ام می‌گویم. از اینکه اخیراً به وادی عرفان آمده‌ام. راجع به دین و معرفت کنجکاوم و عطش بیشتر دانستن افتاده به جانم. می‌گویم «حالا شروع کردم دیگه. ایشالا نتیجه بده.»

    میگه «نتیجه‌ای وجود نداره! این راهی که شروع کردی خودش نتیجه‌ی خودشه. یه مسیره. ته نداره. می‌فهمی چی می‌گم؟»

    مسخره است امّا می‌فهمم. یک آن ذهنم می‌رود سمت تله‌پاتی و ذهن‌خوانی و این قسْم چیزها. فکر می‌کنم اگر بتواند ذهنم را بخواند احتمالاً می‌فهمد که هیچ از بودن اینجا خوشم نمی‌آید و چند باری به این فکر کرده‌ام که چیدمان خانه‌شان چقدر افتضاح است. بعد به خودم تشر می‌زنم که «آخه خلی مگه؟»

    نینا خانم از جلویم رد می‌شود و می‌رود توی آشپزخانه. این زن زیادی نحیف است. اولین صفتی که می‌توانی بهش نسبت بدهی «مظلوم» است.

    آقای سین تأکید می‌کند که کتاب سبز توی کتاب‌خانه‌اش را بخوانم. بعد خودش می‌رود کتاب را می‌آورد و صفحه‌ی مورد نظرش را باز می‌کند و می‌دهد دستم. در آخر کمی از پیش‌بینی‌هایش درمورد من می‌گوید. اینکه آدم خاصی هستم و حتماً انسان بزرگی خواهم شد. اینکه معدود انسان‌هایی چنین برگزیده می‌شوند. می‌گوید به درجه‌ای می‌رسی که از نهان آگاه می‌شوی. صدایی توی سرم داد می‌زند «زرشک!» و هرهر می‌خندد. امّا ته دلم خدا خدا می‌کنم که حرف‌هایش درست باشد. آخ که اگر بتوانم در عشق و معرفت خالص و مخلص شوم! آخ که اگر به آن رشته‌ی ناگسستنی و مستقیم از قلبم به خدا دست یابم، با چنگ و دندان و کل وجودم نگهش می‌دارم که از کفم نرود!

    می‌گوید از توانایی‌هایت نباید با کسی حرف بزنی. سعی هم نکنی که کسی را متقاعد کنی. حرف‌های اضافه را گمان کن خر درازگوش بهت زده. مگر با خر مباحثه می‌کنی؟ راه خودت را برو و کاری با آدم‌های دنیا نداشته باش. تو از جنس این‌ها نیستی و نباید هم بشوی.

    می‌گویم «گاهی حس می‌کنم همه‌ی اون حس کشف و شهودی که دارم توهمه! اینکه نکنه صرفاً خیال منِ دائماً خیال‌پرداز باشه! نمی‌دونم چطور بگم!»

    باز هم همه‌ی حرف‌های دست و پا شکسته‌ام را تمام و کمال می‌فهمد «بحث شهود و عرفان، بحث وجود و عدمه! یعنی یا هست، یا نیست. نصفه‌نیمه و نسبی نیست. یا وجودِ مطلق یا عدمِ مطلق! پس اگه هست، بدون صددرصد هست. بهش شک نکن.»

    شام را که می‌خوریم، دستکش سامان را می‌دوزم. نینا خانم با شرم می‌خندد «وای، شما چرا زحمت کشیدید! از دست این سامان!»

    می‌گویم خودم دوست داشته‌ام و مزدم را هم سامان می‌گیرم. سامان که می‌آید پی دستکش، خم می‌شوم تا هم‌قدش شوم، می‌گویم «آقای خوشتیپ می‌شه من لُپ شما رو ببوسم؟»

    بالأخره کله‌اش را کج می‌کند و لپش را می‌آورد جلو. فکر می‌کنم سامان را باید فریز کنم تا بزرگتر از این نشود و بتوانم همچنان ماچش کنم و دلم برای شیرینی‌اش ضعف برود.

    دم رفتن آقای سین می‌گوید «تعارف نکن شاعره خانم. هر موقع کار یا سوالی داشتی بهم زنگ بزن، پیام بده. من لذّت می‌برم از مکالمه باهات.»

    همان‌طور که شانه‌ی عزیز را می‌بوسم و توی دلم بهش برای تربیت و به دنیا آوردن چنین فرزندی مرحبا می‌گویم؛ رو به آقای سین می‌گویم «شما بزرگواری‌تون اثبات شده‌ست. بی‌زحمت نمی‌ذارم‌تون. منم به شدت از هم‌صحبتی باهاتون هم لذت می‌برم و هم یاد می‌گیرم.»

    توی ماشین که می‌نشینم، سرم را به شیشه تکیه می‌دهم و بی‌دلیل همراه با صدای چاوشی توی سرم می‌خوانم «جهان فاسد مردم را بریز دور و در این دوری به عطر نافه‌ی خود خو کن!»

     

    عنوان برگرفته از آهنگ جهان فاسد مردم را، محسن چاوشی

  • ۱۲ | ۱
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰

    قصه‌ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

    چه خبره توی دنیا؟ جنگ؟ فتح؟ کام‌آن! مگه این‌ها مال قصه نبود؟ مگه قصه‌ها رو نمی‌گن که آدما عبرت بگیرن؟ مگه آدم‌های عصر به اصطلاح تمدن هنوز نفهمیدن که «دل به دست آوردن از کشوگشایی بهتر است*»؟

    مگه قرار نبود برای کمال و تعالی زندگی کنیم؟ مگه تعالی چیزی جز عشق محضه؟ این بشر دو پا داره چیکار می‌کنه؟ چقدر باید از نسل «آدم» بگذره که آدما بفهمن اشتباه رو نباید تکرار کنن؟

    زمزمه‌های جنگ‌ جهانی سوم و مستعمره شدن ایران، کشته شدن آدما، ویران شدن خاطره‌ها، از دست دادن و از دست دادن و از دست دادن!

    مغز و منطقم رو خاموش می‌کنم و اگنس ترسیده و غم‌زده‌ی درونم رو محکم بغل می‌کنم. دستش رو می‌گیرم و هدایتش می‌کنم تا روی تخت بخوابه. بهش می‌گم «خدا مراقب تو و دلِ نازکته. دلت قرصِ حضورش باشه آهوکم!»

    پیشونی‌ش رو می‌بوسم و توی گوشش زمزمه می‌کنم «امیدوارم خواب تک‌شاخ‌های سرزمین آبنباتی رو ببینی و غرق بشی توی رویای بودن در دنیایی که توش جنگی نیست.»

     

    عنوان و * بیتی از فاضل جانِ نظری

  • ۱۶ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • جمعه ۶ اسفند ۱۴۰۰

    جَر!

    امروز یه مقدار با یکی از بچه‌ها کنتاک داشتم یادم افتاد که یارا همیشه می‌گفت «من اگه بتونم به هر کسی که برسم می‌گم "با بقچه بحث نکنید که آخر و عاقبت نداره. همیشه حق با بقچه‌ست و این یک قانونه!" یعنی یه جوری طرف رو ول نمی‌کنی و در کمال منطق و جیغ‌جیغ و زبون‌بازی قانعش می‌کنی که روزی صدبار برای اینکه خودش باعث شده تا این حد خیط بشه خودش رو لعنت کنه.»

    امروز متوجه شدم نسبت به سال‌های گذشته خیلی آروم‌تر بحث می‌کنم، مودبانه‌تر و با لبخند ولی هنوز سمجم! و خب امروز متوجه شدم که خونسردی‌م تا حد زیادی طرف مقابل رو خشمگین و کفری می‌کنه. وسط دعوا گفت «تو که باادبی و بلدی زبون بریزی...» و خدا می‌دونه که چقدر اون موقع خنده‌م گرفته بود. و نکته‌ی جالب اینکه همین آدمی که بحث رو با فحش شروع کرده بود تا آخر گرچه بدلحن اما متناسب با کلام من بدون فحاشی ادامه داد.

    خلاصه که فرزندان من! اوصیکم به خونسردی.

    خداوکیلی من زبون می‌ریزم؟ من اصلاً زبون ندارم عامو! :)))

     

    عنوان : جَر در گویش شیرازی به معنای دعواست.

  • ۱۲ | ۱
  • ۵ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۰

    پست پیش‌نویس :)

    بادی می‌وزد و چتری‌هایم بهم می‌ریزد. چتری‌ها را مرتب می‌کنم و هندزفری را می‌چپانم توی گوشم. فقط یکی از گوشی‌هایش کار می‌کند. سیم گوشی دیگر را همین چند ماه پیش بر فنا دادم. روی قسمت پخش تصادفی آهنگ ها کلیک می‌کنم و صدای چاووشی توی گوشم می‌پیچد «تلخ کنی دهان من، قند به دیگران دهی!..» اعصابم بهم می‌‌ریزد. آهنگ را عوض می‌کنم و اینبار آرمان گرشاسبی می‌خواند «سفر نمی‌روم دگر، تو را ندارم آنقدر...» نفس عمیقی می‌کشم. بازدمم آهی می‌شود که می‌چرخد و می‌چرخد و آنقدر می‌چرخد که به آسمان نارنجی شده‌ی دم غروب می‌رسد. دوباره آهنگ را عوض می‌کنم. این‌بار  صدای پیانو زدن ریچارد کلاید من است. زمزمه می‌کنم «اعتیاد سمی‌ست مهلک بقچه خانوم!»

    تمام که می‌شود آهنگ سرنوشت همایون شجریان را پر می‌کنم و لبخند می‌زنم. ناگهان یاد سیا می‌افتم و دوباره آهنگ را عوض می‌کنم. دلم فردا سراغ من بیا ی نامجو را می‌خواد یا سلول شخصی رضا یزدانی را اما اولی پدر روحانی را تداعی می‌کند و دومی سیا را. خالی از شب خالی از تو ی حسین پرنیا را پخش می‌کنم و این‌بار کسی به خاطرم نمی‌آید. لبخند روی صورتم وسیع‌تر می‌شود. سر خوش به پیاده روی‌ام ادامه می‌دهم. گوشی سالم را از گوش راست به گوش چپ می‌فرستم. یاد عفونت گوش چپ می‌افتم و آه می‌کشم. کتف راستم تیر می‌کشد. به بوستان سر خیابان می‌رسم و روی نیمکت می‌نشینم. سعی می‌کنم روی تنفسم

     

     

    خیلی خیلی پس از نگارش : پست رو دوشنبه روزی به تاریخ بیست و هشتم مهر ماهِ سال نود و نه نوشتم و اولین پست پیش‌نویس شده‌ی منه. قضیه‌ چیه؟ چالشی که از وبلاگ شارمین راه افتاده و من دوستش داشتم :)

    ته پستم می‌خواستم بگم خوبه که آدم یه اهنگ‌هایی رو برای خودش نگه داره، مثل قطعه‌ی خالی از شب، خالی از تو. برای وقت‌هایی که نیازمند اینه که به یاد کسی نیفته.

    قسمت جالب ماجرا می‌دونید کجاست؟ اینجا که کمتر از دو ماه بعد از این نتیجه‌گیری همین قطعه‌ی پر آرامش و نوازش رو برای اویی که شما نمی‌شناسید فرستادم:))

     

    پی‌نوشت : چقدر من حالم اینجا خوبه. چقدر اینجا برای من مأمنه و چقدر من دوست دارم تا قیام قیامت اینجا بمونم، بدون هیچ فکری :)

  • ۱۲ | ۰
  • ۳ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰
    اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور؛
    و یک دریچه که از آن
    به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم...