خیلی موقت :)))

میگه «یکی از دوستام هست خیلی آقاست. موقره. خفنه. اهل مطالعه‌ست. بیا به چندتا سوالای این درمورد کتابایی که خوندی جواب بده.»

میگم «داناتر از من تو بساطت نبود؟ دوباره بنگاه شادمانی راه نندازی. من حوصله ندارمممم. ملتفتی؟»

میگه «آررره خیالت راحت. نه بابا خیلی سنگین و متینه. فقط یه کاره بلاک ملاکش نکنیا. من آبرو دارم.»

دو ساعت بعد؛

همون آقای موقر و خفن و سنگین «هلو بر بقچه! وقتت به خیر بااانوی کتاب‌ها. روزت پرتغالی عزیزدلم. سینگل بودی دیگه خانوووم!؟»

خداوکیلی، شما خودت کلاهت رو قاضی کن! من چه‌جوری این سم رو بلاک نکنم؟ چطور؟!

یعنی به خدا نیم ساعته با تداعی ترکیب شیمیایی «بانوی کتاب‌ها» عق می‌زنم و به گودی فحش می‌دم! اَییی، خیلی اَییی!

 

پی‌نوشت : انصافاً نمی‌دونم چرا نوشتم اینا رو ولی یهو دلم خواست بیام از سهمیه‌ی سم امروزم براتون بنویسم :)

  • ۲۳ | ۰
  • ۱۵ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • يكشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱

    ســیـــل!

    به گمانم این اولین باری‌ست که از صدای برخورد دانه‌های باران با پنجره‌ی اتاقم کِیف نمی‌کنم. حالا انگار قطره‌های باران می‌خورند روی بند دلم، آنقدر تا بند دلم کش بیاید و پاره شود.

    دیشب تا بابا رسید نفس حبس شده‌ام را دادم بیرون. حالا که بدرقه‌اش کردم دوباره نفسم گرفت. می‌دانم تا لحظه‌ای که برنگردد نفسم سر جایش نمی‌آید. نمی‌دانم کی می‌آید. نمی‌دانم این باران لعنتی کی بند می‌آید. نمی‌دانم امروز چند خانه و مغازه‌ی دیگر آوار می‌شود. نمی‌دانم چند آدم را آب می‌کشد و چندتا را آجر و خاک.

    هر لحظه سدها و سیل‌بندها را تصور می‌کنم که لبریز و سرریز می‌شوند. که جاری می‌شوند توی خانه‌ها، کوچه‌ها. بابا دیشب از آوارها می‌گفت. از جنازه‌ها. از کشته‌هایی که قرار نیست رسانه‌ای شوند. از خسارت‌ها هنگفت. از پیرمردی که به حرف پسر و دامادش گوش نداده بود و توی خانه‌ی قدیمی‌اش مانده بود و تا آخرین لحظه‌های حیاتش داشته آب را با کاسه از خانه‌اش می‌داده بیرون.

    دیشب وقتی رسید گفت اگر باران ببارد دوباره باید برود. دوش گرفت، شام خورد، کمی از همان فیلم‌های اکشنی که دوست دارد دید و خوابید. گفت باران که گرفت بیدارم کنید. نخوابیدیم تا صبح. نه من، نه مامان. صلات صبح مامان خوابید. یک ربع به شش، وقتی باران شروع شد بیست دقیقه‌ای تعلل کردم بلکه بند بیاید. نیامد. بابا را بیدار کردم. فلاسکش را پر از شیر نسکافه کردم. برایش سه‌تا لقمه گرفتم و هول هولی راهی‌اش کردم. قبل از رفتنش گفت آب از پنجره‌ی اتاقم راه گرفته. گفت نوشته‌های روی دیوارت خیس نشود بابا. توی راه‌پله داد زدم «فی امان اللّٰه.» و توی دلم دعا کردم که «خدایا خودت بهمون رحم کن.» و سعی کردم امیدوار باشم که خدا حداقل این‌بار دعاهایم را مستجاب می‌کند.

    گمانم این اولین باری‌ست که از برخورد دانه‌های باران با پنجره‌ی اتاقم خوف می‌کنم. حالا انگار بند دلم از قطره‌های باران پر شده و چیزی تا پاره شدنش نمانده.

     

    پی‌نوشت : ان‌شاءالله که این دو روز هم به خیر و سلامتی بگذره و دل یه جماعتی از نگرانی در ییاد. آمین!

  • ۲۱ | ۰
  • ۴ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱

    برای پدر روحانی

    آقای پدر عزیزم؛

    اگر آدم یه اشتباه رو بخواد برای بار چهارم مرتکب بشه، می‌تونه به عفو الهی امیدوار باشه؟

    یا اگر بدونه بعد خطا فرصت توبه نیست، می‌تونه قبل گناه، یه جوری بار گناه رو سبک کنه؟

    کاش بودید پدر عزیزم. کاش فقط برای دو هفته آتی می‌تونستم حضورتون رو حس کنم. کاش توی گذشته تا اون اندازه بی‌عقل و بی‌سیاست و نابلد نبودم.

    چقدر خسته‌ام، چقدز لبریزم و چقدر پرم از ای کاش‌ها.

     

     

    بی‌ربط نوشت : رفقای خوبم، چقدر خوبید که کامنت می‌گذارید و چقدر بی‌نزاکتم که ناتوانم از پاسخ دادن. ببخشید بر من :)

  • ۸ | ۰
  • ۳ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

    از هر دری سخنی [6]

    1. کنکور تموم شده و من توی بلاتکلیف‌ترین حالت ممکنم. توی دو راهی دانشگاه آزاد پشت کنکور. از جفتش تقریبا به یک میزان نفرت دارم. نقطه‌ی تمایزش توی تغییرات کنکور سال آینده و توان روانی من برای پشت کنکور موندنه! امیدوارم تصمیمی که می‌گیرم در نهایت منجر به پشیمونی نشه!

     

    2. برای اینکه ذهنم رو از کنکور دور کنم توی دو هفته‌ی اخیر سه تا سریال کره‌ای دیدم! آبکی، رمانتیک و طنز. دوست‌شون داشتم و سرگرم شدم. ولی دیگه بسه. باید از فردا یکم با برنامه‌تر و هدفمندتر زندگی کنم. از زبانی که بیشتر از دو ساله که رهاش کردم شروع می‌کنم و مطالعه‌ی بهتر در حوزه‌ی فلسفه.

     

    3. آموزگارا تا روز قبل کنکور من مدام کلاس‌های هیجان‌انگیز و خفن می‌ذاشت. الان دو هفته‌ست که هیچ کلاسی نذاشته! واقعاً که! :(

     

    4. می‌خوام کلاس آواز رو شروع کنم و بابتش هیجان‌زده‌ام! هرچند چون خودم خیلی از صدام خوشم نمیاد، برای شروع کردن نگرانم ولی از آواز خوندن که خوشم میاد. پس انجامش می‌دم. به قول نگ «دتس مای گرل!» :))

     

    5. مدت زیادیه که آقای عین_صاد رو ندیدم. در اسرع وقت باید روان‌پزشکم رو عوض کنم و روان‌کاوی و هم شروع کنم. این روزا حال روحی به شدت بدی دارم‌. اونقدر که فقط خود خدا بیاد جمعم کنه‌. 

     

    6. خواهر من! برادر عزیز! دوست مهربان! تو رو فرآن این آرشیو بی‌صاحاب رو شخم نزن! اینقدر بهم حس ناامنی نده. دنبال چی هستی مومن؟ (بگم که کامنت ناشناس گرفتن هم تقریباً ده برابر بهم اضطراب می‌ده؟) جهنم نکنید اینجا رو خلاصه. کپی هم نکنید، خوب نیست :))))

     

    7. چقدر امشب حالم شییه  نیمه‌شب چهاردهم آذر نود و نه هست. دیوانه‌وار، مستأصل و تهی.

     

    8. هم حرفم میاد، هم حرفم نمیاد. کاش یکی بود که فردا باهاش برم کافه و پیاده‌روی :(

    به قول نرگس خدا خوبم کنه.

  • ۷ | ۰
  • ۸ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱

    رها رها رها من

    کاش معشوقه‌ی کسی بودم، شاید زندگی برایم لطیف‌تر می‌شد. شاید دانستن اینکه کسی جایی دوستم دارد و انتظارم را می‌کشد می‌توانست به زندگی امیدوارم کند.

    اما حالا مصداق همان تخته‌پاره‌ بر موجم؛ رهاشده، ناامید، دردمند، اندوهگین و تنها. بیش از اندازه تنها...

  • ۱۳ | ۰
  • ۲ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱

    دری وری‌های سرشبی

    صدایی توی سرم می‌گوید «?There is no way out; but down»

    صدای دیگری پاسخ می‌دهد «!Hmm, down»

    و این یعنی دوباره دارم به چیزی فکر می‌کنم که نباید. این یعنی اوضاع ناجوره. خیلی هم ناجوره.

     

     

    پی‌نوشت دیوونگی‌هام رو جدی نگیرید. به جر خودم فقط یه نفر دیگه معنی این جمله‌ها رو درک می‌کنه :))

  • ۷ | ۲
  • ۱ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • سه شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱

    دری وری‌های شبانه

    طبق معمول یه سری دری وری پیش‌نویس دارم که در لحظه آخر منتشر شدنش رو گذاشتم برای بعد. حالا غم‌زده‌ام. بعد از دو روز مقاومت، بالاخره اندوه بهم چیره شد. گریه هم کردم. زیاد. اونقدری که سرم سنگین بشه و پلک‌هام متورم. دلتنگ و ملول هم هستم.

    می‌دونم که در کمال بی‌ادبی کامنت‌های قبلی‌تون رو هم جواب ندادم ولی لطفاً بیاین بهم حرفای خوب بزنید. دروغ‌های قشنگ بگید و از آینده‌ای که قراره گلستون باشه گپ بزنید.

    باشد که فردا صبح، وقتی پنل رو باز می‌کنم، حالم بهتر بشه، دلم گرم‌تر و توانم بیشتر برای ادامه دادن، زنده موندن و جنگیدن.

    دوست‌تون دارم رفقا :))

  • ۳ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱

    دستخطی دارم از او بر دل خود یادگار

    دیروز برای پروفسور از تو گفتم. صدایم لرزید، نگاهم لرزید و بغض نشست توی گلویم. آنجا فهمیدم یک حس‌هایی در زندگی هیچوقت فراموش نمی‌شوند. حتی اگر کمرنگ شوند و غبار بگیرند باز هم وجود دارند، الی یوم القیامه...

     

    عنوان : علیرضا بدیع

  • ۱۹ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • سه شنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۱

    I will survive

    سطح اضطرابم به شدت بالاست. ADHD لعنتی مانع از تمرکزه و سگِ پدر سگ افسردگی داره پدرم در میاره. ۹۹ درصد افکارم معطوف به مرگ و روز اعلام نتایجه. مامان و بابا فقط بهم دوتا انتخاب دادن : دولتی شیراز، آزاد شیراز. با توجه به رتبه‌هام، دولتی شیراز نمیارم. از آزاد هم بیزارم و شهرهایی هم که دولتی میارم، اجازه‌ی رفتن ندارم.

    اون از وقتی که توی اوج نوشتن بودم، نذاشتن کلاس رو ادامه بدم، اینم از دانشگاه رفتن. کاش از این دست پدر و مادرای بی‌اعتنا بودن. حاضر بودم هیییچ محبت و عاطفه‌ای دریافت نکنم ولی اینقدر بهم نچسبن. اینقدر مثل بچه‌های دو ساله باهام رفتار نکنن. اینقدر نخوان به اسم نگرانی محدودم کنن.

    کارنامه‌ها اومده و من همین که نیفتادم واقعاً خوشحالم! با این اوضاع روحی توقع بیشتری از خودم نداشتم. یادمه امتحانای اولی به قدری به در بیخیالی زده بودم که می‌گفتم «حالا یا خرداد پاس می‌شیم یا شهریور، چه فرقی داره؟»

    حس می‌کنم اون همه تراپی رفتن پوچ شده. تنها به نقطه‌ی اول برگشتم بلکه چند مرتبه از نقطه‌ی اول هم بدترم. توی این مرحله حتی برام غصه‌ی بقیه بعد از مرگم هم برام مهم نیست. دیگه هیچی برام مهم نیست. توی این نقطه‌ای که ایستادم نه رویایی وجود داره، نه کابوسی. نه تلاش معنی میده، نه دست شستن. دلیلی واسه زیستن وجود نداره. دیگه هیچی وجود نداره. سیاهی محضه. شایدم من می‌خوام محض ببینمش. امّا با اینکه نمی‌دونم چرا، یا حتی چطوری؛ فقط می‌دونم که باید زنده بمونم. باید زنده بمونم. 

  • ۱۰ | ۱
  • ۶ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱

    بع‌له و این‌ها!

    در آستانه‌ی کنکور، گلایه از شب دنیا

    بد است زن حسابی! به احترام ملاتونین

    بدون دغدغه‌ و استرس، تلاش که بخوابی!

    تو مثل یک آدم درس نخونده، وبال گردن تستی!

    کسی نگفت نباید که از نهاد بسوزی!

    تو خرخون نبودی که با‌دلیل ترازت بالا بشود

    چه خرها که درونت به اهتزاز درآمد! (و مانع از خواندنت شد!)

    لذا؛ بسوز، عمیق و از نهاد هم بسوز، خودکرده را هم تدبیر نیست، دست از سر چاوشی طفلی هم بردار و بخواب! تا حداقل این ده روز رو مثل انسان نجیبی تست بزنی! با تشکر، ماچ و بوس! 

  • ۱۷ | ۰
  • ۵ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۱
    اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور؛
    و یک دریچه که از آن
    به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم...