...

سلام سیا! خسته تر از اونم که بخوام باهات چاق سلامتی کنم! و دلگیر تر از اونم که بتونم خیلی صحبت کنم. ولی می‌دونم که باید صحبت کنم وگرنه خفه می‌شم. صبح درخشانی رو شروع کردم. دفتر خاطرات بابا رو ورق زدم. "جزء از کل" خوندم. از زیر درس جواب دادن فرار کردم. دوباره پیام‌های همکلاسی‌های کارگاه را خوندم که معتقد بودن داستانم معرکه است. توی کارگاه با اعتماد به نفس حاضر شدم و درمورد کتاب "جزء از کل" سخنرانی غرایی تحویل استاد دادم. نقد داستانم را بدون جمله ای کمتر و بیشتر اینطور دریافت کردم «عالی بود دختر. آفرین.چه تصاویر درخشانی داشت. کیف کردم.»

از پنجره زل زدم به آسمون ابری و خدا خدا کردم که ذره‌ای و حتی ذره‌ای بارون بباره. به داستان بالای 1500 کلمه‌ای‌‌یی فکر کردم که باید بنویسم. به ایده‌های خام توی ذهن آشفته‌ام. شمع و عود روشن کردم و دستی به سر و گوش اتاق کشیدم.

بیشتر از 4 بار نهار خوردم و احساس میکنم همچنان به غذای بیشتری نیاز دارم! همه چیز روی رواله. همه چیز مرتبه سیا؛ ولی من یه احساس عجیبی دارم. نمیدونم چرا ولی احساس پسری تازه بالغِ قد بلند، با مختصری غوز و ریش را دارم.که فهمیده‌ام دختری که عاشقش بودم، عاشق برادرم است. برادرم هم عاشق اوست. حس میکنم. شب گذشته با هم توی کافه ی پدرش سیگار دود کردیم و درمورد برادر خلافکارم صحبت کردیم و من به خودم گفتم «همیشه  یه خلافکار جذاب‌تر از یه فلسفه‌باف افسرده‌ست!»

احساس میکنم وقتی برادرم افتاده توی دارالتأدیب معشوقه‌ام لب‌هایم را با حرارت بوسیده و گفته «اینو برسون به تری!» هین اندازه پر از درد و همین اندازه خالی!

دوست دارم که یه عالمه حرف بزنم. ولی خالی تر از اونم که بتونم از کلمه‌ای استفاده کنم برای صحبت کردن.

  • ۷ | ۰
  • ۳ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹

    دفتر خاطرات

    به دفترچه‌ی خاطرات بابام دست یافتم! دفترچه‌ی کوچولویی که جلد نداره و تا نصفه پره از خاطره‌های سربازی. باید بگم که کاملاً تصورم از بابام بهم ریخت! انگار که وقتی به عمق احساس یه آدم نفوذ می‌کنی؛ تازه می‌تونی بشناسیش. از احساساتش خوندنم و از اتفاق هایی که براش افتاده. از ذوق زدگی‌ش موقعی که پدر یا مادرش بهش تلفن می‌زدن. از اینکه وقتی براش ملاقاتی می‌اومده، نمی‌فهمیده که  چطور پوتین‌هاش رو واکس می‌زده و خودش رو برای دیدار آماده می‌کرده.

    از حسش موقع باران و نشستن ریز درخت و درد دل کردن با دوست‌هاش. از لحظه‌هایی که با دیدن بابا و عزیزی‌اش بغضش گرفته. از شب هایی که تا صبح فکر می‌کرده و خوابش نمی‌برده. از ترسیدنش از آزمایش خون!

    فهمیدم که عشق عمیقم به بارون، تکیه دادن به درخت و خاطره نوشتن سر کلاس رو از بابام به ارث بردم! (همه ی خاطراتش رو سر کلاس عقیدت سیاسی نوشته. چه جوری پاس کرده اون درس رو نمیدونم!)

    بابام خیلی خیلی احساساتیه و من همین الان اینو فهمیدم! خیلی حس غریبی هست که یک هفته مونده به 18 سالگی دفتر خاطرات 18 سالگی باباتو بخونی! :)

    چند هفته‌ی پیش یه دفترچه برداشتم و شروع کردم به نوشتن تجربه‌های زیسته! هر روز می‌نویسم که چه دستاوردهایی از اون روز داشتم. به صورت دقیق چه احساساتی رو تجربه کردم. چند درصد توی زمان حال بودم و چه مقدار واقعا زندگی کردم! راهکاریه برای آگاهانه قرار گرفتن توی زمان حال و فراموش کردن لجن زار گذشته. دفتر رو باز کردم و اینطور نوشتم :

    روز پنجشنبه     99/8/22  :

    امروز یاد گرفتم که هیچوقت حتی گوشه ی ذهنم هیچکس رو قضاوت نکنم. حتی اگه به خیال خودم طرف رو مثل کف دستم بشناسم. حتی اگه 17 سال تمام در کنارش زندگی کرده بودم. تازه متوجه شدم که گاهی به شدت قضاوتگرم. ولی الان پذیرفتم این خصلت رو و دوست دارم که از بین ببرمش. واقعا خوشحالم که با خودم رفیق تر شدم :)

    یاد گرفتم که احساسات خیلی قدرتمندن و همیشه حضور دارن، حتی اگه بیان نشن.

    در حال حاضر حس خوبی دارم و کمی هم عذاب وجدان دارم به خاطر سرک کشیدن توی دفترچه خاطرات بابا. هوا ابریه و من عمیقا منتظر بارونم. احساس میکنم که سیا رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم.

    واقعا مایلم که ببخشم و رها کنم اون چیزی که اتفاق افتاده رو. چند ماه رو از نگاه بابام دیدم و الان بخشیدنش برام آسون تر شده. 

    فهمیدم که بالاخره اعتماد شکسته میتونه ترمیم بشه. درسته که دیگه هیچوقت هیچوقت مثل قبل نمیشه ولی یه چیز نیم بندی دست آدمو میگیره.

    عمیقا دوست دارم که وقتی بابام اون شب بارونی توی دفترش نوشته :

    «شب است ماه می‌رقصد

    ستاره نقره می‌پاشد

    نسیم عطر پونه‌ها ز لب‌های هوس آلود زنبق بوسه می‌گیرد

    و من تنهای تنهایم

    و این تنهائیم پایان نمی‌گیرد»

    اونجا می‌بودم و سفت سفت بغلش می‌کردم.کله کچلش رو ماچ میکردم و لپ هاشم محکم میکشیدم. [البته اون موقع ها لپ نداشته بزرگوار! کلا 54 کیلو بوده! ولی خب! اگه به منه که لپ رو پیدا میکنم یه جوری D: ]

    آها! راستی! اینم یاد گرفتم که حتما دفتر خاطراتم رو یه جوری قایم کنم که دست بچه‌ی فضول آینده‌م بهش نرسه!  D:

  • ۱۱ | ۰
  • ۹ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹

    پاتون توی گُه نره!

    روز عروسی خاله زیبا، وقتی با خاله بزرگه رفته بودن توی جنگل برای عکاسی، خاله بزرگه جلوتر می‌رفته و مراقب بوده که پای عروس و داماد توی فضولات فرو نره. به این صورت که «بچه‌ها اینجا پی‌پی‌ـه، مرقب باشید... پاتون نره تو اَنا... پاتون تو گُه نره...»

    دستِ آخر خودش پاش میره توی گُه! داشتم نگاه می‌کردم به خودم توی این چند ماه اخیر. من همون آدمی‌ام که به دوستام می‌گم مراقب گُه‌های کفِ زندگی باشید... گند بالا نیارید... پاتون توی گُه نره... و خودم؛ تا زانو توی گُهم!..

    هشتگ رطب خورده منع رطب کِی کُند

    هشتگ اول خودت رو ارشاد کن

    هشتگ آدم باش

    هشتگ اول خودت از تو  گُه‌ها بیرون بیا بعد واسه بقیه نسخه بپیچ

  • ۱۵ | ۰
  • ۷ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹

    listen before I go

    چهار_پنج روزی‌ست که بیلی آیلیش توی گوشم می‌خوانَد «!sorry can't save me now» و من هزار باره بغض کرده‌ام و اشکی حاصل نمی‌شود. 

    جمع شده‌ام توی سه کنج دیوار و برای دفعه‌ی هزارم فکر می‌کنم که «چرا ابر می‌بارد همایون شجریان؟» اینبار هم جوابی حاصل نمی‌شود. چند روز است که بدن درد کلافه‌ام کرده و من فقط توی آینه زل زدم و گفتم «اعتیاد سمی‌ست مهلک بقچه خانوم! و تو اینو می‌دونستی. آگاهانه وارد این بازی شدی!»

    به خودم می‌گم «you can't save he now» برای بار میلیون‌ام بغض می‌کنم. هنوز هم اشکی برای ریختن ندارم. کم‌کم این گریه نکردن دارد نگرانم می‌کند. تمام این دو_سه هفته‌ی اخیر، در کنار میلیارد‌ها بغض کردنم، فقط یکبار گریه کرده‌ام، یکبار شدید و عمیق. آنقدر که مجبور شدم صحبت کردن با دوستم را متوقف کنم و بروم و خودم را آرام کنم.

    بگذریم، می‌گفتم که نشسته‌ام توی سه‌کنج دیوار و سعی می‌کنم دنبال دلیل بگردم. دلیلی وجود ندارد. می‌گویم «یالا دختر! فقط یه دلیلِ مزخرف!» باز هم دلیلی وجود ندارد. چند روز است بدون دلیل چادر زده‌ام جلوی دیوار. هوا سرد است و صدای زوزه‌ی گرگ می‌آید. و من دلیلی برای دوست داشتن و دلیلی برای ماندن نمی‌بینم. ولی باز هم می‌مانم و چای می‌خورم و... می‌ترسم! این ابهام و لفافه مرا می‌ترساند. ولی ماهی سیاه کوچولوی درونم نمی‌گذارد این ترس، مانع از پیشروی‌ام شود. سرشار از تناقض‌ها و پارادوکس‌ها هستم!

    *

    یک هفته است که دلم یک آغوش محکم و طولانی می‌خواهد. امن و ستبر! مامان را بغل می‌کنم و بابا را. خواهری را حسابی می‌چلانم. ولی کافی نیست. نیاز به بغل کردن آدم‌های بیشتری دارم. به گلپری می‌گویم خاله کوچیکه را بغل کند و برعکس. به ترنم می‌سپارم روزی ششصد بار خاله ماهی را بغل کند و برعکس. به پارسا می‌گویم حسابی به جای من لپ‌های جیم‌بَنْگ را بکشد. وظیفه‌ی فشردن خاله زیبا را به خاله بزرگه سپردم و برعکس. وظیفه‌ی له کردن یکی‌یه‌دونه را هم به هر دو. کشیدن لپ‌های دو مثقالی را به خودش و بغل کردنش را به مادرش سپردم ولی آرام نمی‌گیرم. دلم بغل‌های بیشتری می‌خواهد. بغل‌های طولانی‌تری. انگار باید تا جایی که می‌توانم کش بیایم و تمام آدم‌های نام برده و نام نبرده و کل این سیاره را محکم محکم بغل کنم. آنقدر محکم که دیگر از روی دلتنگی بغض نکنم.

    *

    به مشاورم گفتم «خیلی خودمو سرزنش می‌کنم. تقریباً واسه‌ی همه‌ی رفتارام. بیشتر توی روابطم. نمیدونم! شاید بیشتر از اونچه که باید از خودم مایه میذارم و اغلب برای دوست داشتن آدمای اطرافم دلیلی ندارم. این باعث میشه که درک نشم، و در معرض سوءاستفاده و افکار اشتباه قرار بگیرم!»

    «تو جنست محبته بقچه. اشکالی نداره که این عشق رو به بقیه انتقال بدی. چرا خودتو سرزنش میکنی؟»

    «احساس می‌کنم اشتباهه.»

    «اشتباه نیست، طبیعیه! چرا خودتو بابت چیزی که هستی سرزنش می‌کنی؟»

    «نمی‌دونم! نمی‌دونم!»

    چیزی توی سرم زنگ زد «پرنده‌ی مهاجر!» سرم را میان دستم‌هایم گرفتم و اشک‌هایم چکیدند روی سرامیک‌های سفید. نفس عمیقی کشیدم «بالاخره گریه کردم!»

    *

    بهم گفت «sorry can't save me now» و من... دلم می‌خواست آنقدر کش می‌آمدم تا می‌توانستم از هر ارتفاعی دور نگهش دارم. من سرشار از پارادوکس‌ها و احتمالاً دلتنگ‌ترین آدم دنیا هستم. من می‌دانم اعتیاد به مخدر سمی‌ست مهلک و اعتیاد به آدم‌ها سمی مهلک‌تر اما باز هم قصد ترک کردن ندارم. من هنوز هم نمیدانم چرا ابر می بارد همایون شجریان!...

    • بـقـچـه ‌‌
    • شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹

    جنسِ محبت

     روانکاوم گفتم «وقتی برون ریزی ندارم، بیشتر می‌رم توی خودم!»

    «این خوبه یا بد؟»

    «بده! دوست ندارم عواطفم رو توی خودم بریزم.»

    «نه، توی خودت رفتن رو می‌گم، خوبه یا بد؟»

    «اونم بده، دچار خود سرزنشگری می‌شم!»

    «بابت چی خودتو سرزنش می‌کنی؟»

    «بیشتر توی روابطم؛ مدام بابت هر رفتارم خودمو سرزنش می‌کنم. شاید بیشتر از اونچه که باید برای روابطم مایه می‌ذارم. و خب؛ مورد سوءاستفاده هم قرار می‌گیرم.»

    «جنس خودتو می‌شناسی؟»

    «یعنی چی؟»

    «سرزنش کردن که نداره بقچه! تو جنس‌ت مهربونی هست. محبت می‌کنی. اصلاً هم عجیب نیست. کجای این مسئله اذیت کننده‌ی برات؟»

    «اغلب دروغ می‌شنوم. سوءاستفاده و این دست چیزها.»

    «خب به تو چه ربطی داره؟»

    «متوجه نمی‌شم!»

    «این چیزایی که گفتی، جنس اوناست. یکی جنسش دروغه، خب بذار دروغشو بگه. یکی بدجنسه، خب بذار باشه. بابات جنسش قابل اعتماد نیست، مامانت جنسش تکیه‌گاه نیست. خب نباشه! تو جنست مهربونیه. خب بذار باشه. تو کار خودتو می‌کنی. محبت خودت رو به همه انتقال می‌دی؛ در عین اینکه مراقب خودتی. تأکید می‌کنم، در عین اینکه از خودت مراقبت می‌کنی.»

    لبخند می‌زنم. خیلی خوب است که مثل بقیه صحبت نمی‌کند. خیلی حس غریبی دارد اینکه مثل بقیه از غرور و شخصیت و این دست چیز‌ها صحبت نمی‌کند. خیلی خوب است که تشویقم می‌کند به حفظ کردن جنسم.

    با سرش اشاره می‌کند که دستمال بردارم «خوبه برون ریزی نداری و گریه می‌کنی!»

    «باور کنید کم پیش میاد، تمام این دو_سه هفته‌ی اخیر فقط دو بار موقع چت کردن با دو نفر گریه کردم. یکبارش اونقدر شدید بود که مجبور شدم برای یه مدت برم خودمو آروم کنم و دوباره بیام برای ادامه صحبت.»

    می‌خنده «پس مرغ سعادت روی شونه راستش نشسته بوده که تونسته اشک بقچه رو در بیاره. حست توی اون موقع رو می‌تونی توضیح بدی؟»

    «سبکی و آرامش و حسرت!»

    «حسرت؟!»

    «حسرت اینکه نمی‌تونستم محکم بغلش کنم!»

  • ۰ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

    شاعره خانم

    تلفن را که جواب می‌دهم صدای خسته و خش‌دار مردی را می‌شنوم. «سلام.»

    «سلام. بفرمایید.»

    «خوبید؟ پدر و مادر چطورن؟»

    «عذر می‌خوام به جا نمیارم!»

    «ای دادِ من! بی‌وفایی خوب نیست شاعره خانم!»

    لبخندم تمام صورتم را می‌پوشاند. فقط و فقط یک نفر توی تمام این سیاره‌ی خاکی من را شاعره خانم صدا می‌زند. ذوق زده می‌گویم «آقای سین! وای! ببخشید! خوبید شما؟ مینا خانم؟ سهیلا جون چه طوره؟ سامان خوشتیپ؟ عزیز جون؟»

    می‌خندد «همه خوبیم. نگفتید، پدر و مادر خوبند؟»

    «همه خوبن؛ سلام دارن خدمتتون. خدا میدونه چقدر دلم برای عزیز تنگ شده. بعد از کرونا حتما حتما میرم برای دست‌بوسی.»

    «اختیار دارید شاعره خانم! از شعر جدید خبری نیست؟»

    نگاهی به سررسید قهوه‌ای رنگ روی میزم می‌اندازم. «راستش تقریباً دو سال می‌گذره از اون موقعی که توی شعر غرق بودم. آخرین‌ها رو خودتون خوندید. یک سالی می‌شه که داستان نویسی رو پیگیری می‌کنم.»

    «ای دادِ من! اون همه استعداد رو رها کردید! هرچند که ادبیاتی که جوهره‌ش توی وجودتونه تموم نمیشه. شعر بوده؛ شده داستان. ولی نادیده نگیرید شعر رو!»

    تند تند صحبت می‌کند و انگار قرار است با هر کلمه، غلظت لهجه یزدی‌اش را به رخم بکشد. با اینکه می‌توانم خیلی خوب یزدی صحبت کنم اما باز هم فهمیدن حرف هایش زمان می‌بَرَد.

    «ای بابا! شِکْوه نکنید! کدوم استعداد؟ اکثر شعر‌هام حاصل تأثیر پذیری از فروغ و شاملو بودن. به هر حال گمونم شعر توی من تموم شده. مگه برای رمبو اتفاق نیفتاد؟!»

    «صحیح! چی بگم؟ همیشه دستامو توی جواب دادن می‌بندید!»

    می‌خندم «متاسفم که تا این اندازه جسارت می‌کنم!»

    «اختیار دارید شاعره خانم! داستان نویسی رو حرفه‌ای کار می‌کنید یا همین جور دلی؟»

    «کارگاه های مرتضی برزگر رو شرکت میکنم. قبلا یکی از داستاناشو بهتون نشون دادم. خاطرتون هست؟!»

    «همونی که هنوز با فوت مامان پروانه‌ش کنار نیومده؟»

    می‌خندم «آره همون!»

    «بسیار عالی! خب، شاعره خانم، پدر تشریف دارن؟»

    «بله، بله. به خانواده سلام برسونید، خدا نگهدار.»

    تلفن را به دست بابا می‌دهم و به واژه‌ی شاعره خانم فکر می‌کنم. چقدر حس خوبی دارد داشتن این اسم‌های خودمانی. اسم‌هایی که فقط و فقط منتهی می‌شوند به یک فرد خاص. به عزیزانی فکر می‌کنم که برای هر یک اسمی گذاشته‌ام. سیاوش، یار غار، جیم‌بنگ، گودی، پروفسور، مورفین، بچه جانِ دو مثقالی، فندوق، کوتراش! (کوتراش توی لهجه‌ی شیرازی یعنی رَنده. اسمِ خواهری هست، موقع‌هایی که خیلی روی اعصابم پیاده‌روی می‌کنه D: ) لبخند می‌زنم و می‌دانم که حتی اگر بعد از دو سال، توی یک شب پاییزی بهشان زنگ بزنم و صدایم را نشناسند، با تکرار یک اسم می‌توانم خودم را تداعی کنم! 

     

     

    پی‌نوشت : نشسته‌ام به زیر و رو کردن پوشه‌های شعر و دلنوشته! به خودم می‌گم «ای دادِ من! این حجم از اشعار عاشقانه رو به چه کسی می‌خواستی تقدیم کنی شاعره خانم؟!»

  • ۱۲ | ۱
  • ۹ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • يكشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹

    رفاقت‌های خرمالویی

    معمولاً برای خوردن خرمالو چهار قسمتش می‌کنم و اول اون قسمت میانی رو می‌خورم که شیرین و دوست داشتنیه. بعدش به نزدیک‌های پوستش که می‌رسم، طعمش گس میشه. این روزا حرف زدن با رفقای جانم هم شده مثل خرمالو خوردن. شروع مکالمه اونقدر جذاب و شیرینه که مدام احساساتی می‌شم. حرفامون که به انتها می‌رسه، شیرینی خرمالو گس می‌شه با تداعی فاصله، خیال تموم شدن مکالمه و وقتی می‌خوام لُپ هاشونو بکشم و نمی‌تونم.

    ولی به هر حال مهم اینه که ویتامین رسیده به جونم. مهم اینه که شیرینی حضورشون رو می‌چِشَم و این می‌ازره به گسیِ فاصله‌ها.

    خرمالو گسی‌هاش هم شیرینه و کیه که ندونه من عاشق خرمالوئم؟ :)

  • ۱۸ | ۰
  • ۶ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹

    خواهشِ دل

    الان به لحاظ روانی احتیاج دارم که یه نفر پیدا بشه که از صبح بشینیم با هم "گارفیلد"، "نِمو" "شِرِک" و "زندگی جدید امپراطور" تماشا کنیم. که براش چیپس و پنیر مخصوص بقچه رو درست کنم و تمام روز رو «هَله هوله» بخوریم. اصلاً هم به این فکر نکنیم که چه بلایی به سر سلامتی‌مون میاره.

    یه نفر که بهم نگه چرا درس نمی‌خونی؟ چرا حالت بده؟ چرا کلاس گیتارت رو ادامه نمی‌دی؟ چرا لگد به آینده‌ت می‌زنی؟ فقط ولو بشیم روی کاناپه و به سِیر داستانیِ انیمیشن‌ها فکر کنیم. که بگیم گور بابای آینده و گذشته و کنکور و شکبه‌های مجازی و بودن و نبودن و کامو و تنهایی و بحران‌های فلسفی و کوفت و زهرمار!

    یک نفر که آغوش محکم و پر حرفی داشته باشه. همین! مهم نیست که فرداش هست یا نه. مهم نیست که ممکنه دل پیچه بگیریم برای خوراکی‌های ناسالمی که خوردیم. مهم اینه که برای بیست و چهار ساعت هم که شده یه نفر باشه که فارغ از آشنا و غریبه بودنش «فقط حضور داشته باشه». که کمک کنه فکر نکنم. فقط برای بیست و چهار ساعت!

  • ۱۴ | ۱
  • ۶ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

    این من هستم

    1. به شکلات تلخ، پاستیل خرسی، چیپس، سالاد ماکارونی، چای دارچین، قهوه‌ی ترک، صدای سنتور حسین پرنیا و کمانچه‌ی کیهان کلهر، فیلم، کتاب و نوشتن اعتیاد دارم.
    2. سلطان نوشتن نامه‌هایی‌ام که قرار نیست هیچوقت به دست مخاطبش برسد.
    3. با دیدن خانه‌ها حس و حال آدم‌های تویش و اتفاقاتی که شاهدش بوده را حدس می‌زنم.
    4. با چشم‌ها و دست‌های آدم‌ها حرف می‌زنم.

     

    پی‌نوشت : چالش از اینجا شروع شده. ممنونم از غزل نازنین که منو دعوت کرد. دعوت می‌کنم از هیچ جان، خاکستری عزیز، دینز مهربون و جناب جواد :)

  • ۱۳ | ۰
  • ۴ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

    بچه گرگی با موهای چتری

    جلویم نشسته و کره‌ی بادام زمینی می‌خورد. لبخند می‌زند و لپ‌هایش بالا می‌رود و گوشه‌ی چشم‌هایش چین می‌افتد. دلم می‌خواهد لپ‌هایش را بکشم و دستم کوتاه است. توی دلم کمی بد و بیراه حواله‌ی جبر جغرافیایی می‌کنم. حرف‌هایمان ساده است و روزمره ولی به جانم می‌نشیند همین حرف زدن از همین بدیهیات. گلیم فرش تازه خریده‌اش را نشانم می‌دهد و من خوشحال می‌شوم برای به اصطلاح ولخرجی‌های این مدتش. صدای گلپری می‌آید که انگار چیزی را گوشزد می‌کند. صدای تلویزیون تماشا کردن بابا رضا هم می‌آید. آخ که من حالا باید کتاب به دست ولو می‌شدم روی آن گلیم فرش خوش نقش و گوش‌هایم پر می‌شد از صداهای توی این خانه. دوباره توی دلم کمی بد و بیراه نثار جلسات مشاوره‌ی بی‌موقع می‌کنم که دست و پایم را بسته.

    کمی از احساسات‌مان صحبت می‌کنیم و من مسخره بازی در می‌آورم. اینبار آشکارا بد و بیراه نثار آن کسی می‌کنم که حس می‌کنم دیر آمده و قصد زود رفتن دارد. توی انیمشن «آن‌سوی پرچین» لاکپشت هر وقت احساس ترس یا بدی دارد، می‌گوید «دُمم داره می‌خاره!» و این غریبه‌ی تازه‌وارد حسابی دُم مرا به خارش وا می‌دارد.

    منِ سرزنشگری که این روزها زیادی پرکار شده، غر می‌زند «تو هم دیگه خیلی خانم مارپل شدیاا!» اما من به خودم حق می‌دهم برای این حساسیت. من که از تمام دنیا دلخوشی‌هایم ختم می‌شوند به حضور مادر این دختر و تمام بچه‌ها و نوه‌هایش. تمام داشته‌هایم خلاصه می‌شود توی عطر تن و تن صدا و اشک‌ها و لبخند‌های این این خاندان. اجازه می‌دهم که برای یار غارم نگران باشم.

    من همان دختر کوچولو با موهای چتری، شال غالباً قرمز و آل استار های لنگه به لنگه هستم. همانی که به محض دیدنش می‌توانی بگویی «آه ده هشتادی کوچولوی سر به هوا!» همانی که آشکارا می‌خندد و اشک می‌ریزد و تمام سر و صداها زیر سر اوست اما چهره‌ی آرام و بی‌آزاری دارد. همانی که احتمالا به خاطر شوخی‌ها و شیطنت‌هایش، بحران‌های فلسفی و دل مشغولی‌هایش جدی گرفته نخواهند شد.

    اما اگر غم بیاید به دل این دختر، اگر تر بشود چشمان این یار غار، دیگر آن دختر بچه‌ی بازیگوش نیستم. گرگی خشمگین می‌شوم به وسعت تمام از دست رفته‌هایم، چنگ و دندان نشان می‌دهم و می‌جنگم برای حفظ داشته‌های شیرینم. آن موقع است که قابلیت به آتش کشیدن جهان را دارم. من به جز این دختر و خانواده‌اش هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم؛ هیچ چیز!...

  • ۱۰ | ۰
  • ۳ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
    اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور؛
    و یک دریچه که از آن
    به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم...