کتاب‌چین

راستش قلمم که خشک می‌شود می‌نشینم روی بیضی بزرگ مشکی رنگ وسط قالی و دور و بَرَم را پر از کتاب می‌کنم. اول از همه با «کلاریس» همراه می‌شوم و صبح‌ها به صدای پای دوقلوها روی راه باریکه، گوش می‌دم و کمی برای نامه‌ی پر از غلط املایی آرمن که نوشته کلاریس مادر خوبی نیست غصه می‌خورم و شب‌ها هم وقتی آرتوش می‌خوابد، فرو می‌روم توی مبل سبز رنگ و کتاب می‌خوانم. [چراغ‌ها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد]

بعدش می‌روم سراغ قصه‌ی «رسول». می‌روم پیِ زنم توی دارالطلعه. مدام حال «مهزیار» را می‌پرسم و مراقبم که گرمازده نشود. قلیان با عرق لگاح میکشم و از پنجره‌ی خانه‌ی اُم‌ِّعقیل زل می‌زنم به گاومیش‌ها. گاهی هم «نوال» می‌شوم. نوالی که «شرهان»ش توی آغوشش جان داده‌. نوالی که خیال می‌کند هیچ پسری دیگر به دنیا نخواهد آمد. نوالی که تمام امیدش شده‌اند نخل‌های سوخته‌. نخل‌هایی که نوازش‌شان می‌کنم و دورشان می‌چرخم. [هرس | نسیم مرعشی]

بعدتر با دو روح همراه می‌شوم. دست می‌اندازم دور گردن «روح شاعر آزادی‌خواه» و کنار «روح خبیث خال‌دار» توی شهر می‌چرخیم. گاهی دنبال «محسن مفتاح» راه می‌افتیم و قرآن خواندنش برای مرده ها را نگاه میکنیم. گاهی هم خیره می‌شویم به لحظه‌ی در آغوش کشیدن مریم و ناصر. پسر کریم سوخته. هی می‌چرخیم میان مرده‌ها و زنده‌ها. هی می‌رویم توی تاریخ و وسط جنگ و این سو و آن سو. [خون‌خورده | مهدی یزدانی خرم]

بعد بلند می‌شوم و برای خودم یک فنجان چای دارچین می‌ریزم. وقتی برمی‌گردم؛ نوبت «مارتین» است. مارتین فیلسوف. فیلسوف کوچک. با هم کتاب های بسیار می‌خوانیم و سیگارهای بسیار می‌کشیم. برای خودمان چراهای بی‌جواب و فلسفه‌های بیهوده می‌بافیم. با هم عاشق می‌شویم و توی اوج عاشقی می‌فهمیم معشوقه‌ی دوست‌داشتنی‌مان عاشق برادر لعنتی‌مان است. همه‌جا حرف از این برادر لعنتی‌ست. و ما تنهاتر از آنیم که توی این شهر لعنتی کوچک دیده شویم. هزاران هزار بار دلم می‌خواهد مارتین را سفت بغل کنم. بگویم «هی رفیق! تو تنها نیستی! من همراهتم! من همه‌ی احساساتت رو باهات تجربه میکنم!»

نمیدانم! شاید «تِری» (همان برادر لعنتی) را هم بغل می‌کردم. [جز از کل | استیو تولز]

یک وقت‌هایی فکر می‌کنم نصف مشکلات و اختلال‌های رفتاری و اخلاقی با «بغل کردن» حل می‌شود. بگذریم... بعدش من «کاکا» می‌شوم. پسری که از بدو تولدش قرار بوده پدرش در بیاید. با چشم چپ و پای شلم، مادرم را افسرده می‌کنم، پدرم را ناامید و اطرافیانم را رمیده. اطرافیانم را یکی یکی از دست می‌دهم و جنون دزدی را تجربه می‌کنم. به سیم آخر می‌زنم و آواره‌ی کوچه و خیابان می‌شوم. خودم را به جای «آرا»ی گم شده، جا می‌زنم و برای خودم خانواده‌ی جعلی می‌سازم. [کاکاکِرمَکی، پسری که پدرش در آمد | سلمان امین]

(آخ که این کاکا هم از دسته آدم هایی ست ک احتمالا با یک «بغل سفت» تمام مشکلاتش حل می‌شد!)

در آخر با آدم هایی همراه می‌شوم که هریک اسیر رنج‌اند. چند صفحه‌ای از قصه ی زندگی‌شان را می‌خوانم. آدم های متفاوت با قصه های متفاوت ولی درون مایه ای مشترک :«فقدان» [قلب نارنجی فرشته | مرتضی برزگر]

خواندن که تمام می‌شود؛ پر می‌شوم از کلمه. پر می‌شوم از قصه. ایده. نوشتن!

 

 

برای چالش بلاگردون و به دعوت گِلاویژ گلِ گلاب. چون مهلت چالش رو به اتمامه، از کسی دعوت نمیکنم. ولی هر کسی که دوست داره خارج از چالش، کتاب بچینه، از جانب من دعوته :)

  • ۰ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

    خرد از باده ندید آنچه من از غم دیدم

    همین.

  • ۱ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹

    امشب به قصه‌ی دل من گوش می‌کنی / فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی

    واقعاً چی میشه که یه آدمایی توی زندگی پیدا میشن، تنهایی‌مونو بهم میزنن، اهلی‌مون می‌کنن ولی تا بیای حضورشون رو هضم کنی، آروم آروم از زندگیت خارج می‌شن؟!

    دوباره جمع شدم توی سه کنج دیوار و دارم به رفتن‌ها و رفتن‌ها فکر می‌کنم. به از دست دادن آدم‌های دور و برم. به آرمین، بابا، خاله زیبا، مامان، خاله بزرگه، مهسان! به خاله ماهی و خاکستری‌ای که هستن ولی دورن. به همه‌ی اونایی که ظاهراً هستن، که بهم می‌گن «ببین تنها نیستی!» ولی باطناً نیستن.

    تنهایی خیلی درونیه رفقا. خیلی عمیقه. با حرف و تعارف پر نمی‌شه!

     

    عنوان : هوشنگ ابتهاج

    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

    آغوش‌تراپی :)

    یحتمل «بغل کردن» شگفت‌انگیزترین کاریه که می‌تونیم با فیزیک و جسم‌مون انجام بدیم. فارغ از جنسیت و فارغ از غریزه‌ی جنسی.

    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

    روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان

    این پست ممکنه با تابوهای جامعه مغایرت داشته باشه. پس اگه می‌دونید بعد از خوندنش می‌خواید بهم بگید «شرم و حیا خوب چیزیه!» لطفا همین الان از صفحه خارج بشید!

     

    چند ماه پیش مجبور شدم خودم پَد بهداشتی تهیه کنم. تکنسین داروخونه یه پسر جَوون بود. بهش گفتم که چی لازم دارم و اون رفت تا بیارتش. خانم سانتی مانتالی که پشت سرم ایستاده بود و آهسته بهم گفت «حالا اینبار که گذشت ولی دفعه‌ی بعدی سعی کن پدر یا برادرت رو بفرستی برای خرید. خوب نیست اینجوری!»

    اگر به چشم ندیده بودم؛ می گفتم این جمله رو از انیس‌الدوله‌ی قاجار شنیدم نه یه خانم به اصطلاح امروزی! خواستم براش یه عالمه آسمون ریسمون ببافم و توضیح بدم که عادت ماهیانه یه چیز طبیعیه! ولی خیلی سریع یادم اومد که «لازم نیست من به هر حرفی واکنش نشون بدم و افکار و گفتار کسی رو اصلاح کنم.» پس بدون اینکه چیزی بگم، سرم رو تکون دادم و لبخند نیمه نصفه‌ای زدم که از پشت ماسک دیده نمی‌شد. خلاصه پسره اومد و گفت که پلاستیک رنگی نداره. تمام پلاستیک‌هاش شفافه. با یه حساب سر انگشتی فهمیدم نمی‌تونم همینجوری اینا رو دستم بگیرم و پیاده برم چون به هیچ‌وجه نمی‌تونم نگاه‌های مزخرف و تیکه‌های پسرهای موتور سوار رو تحمل کنم. بهش گفتم مشکلی نیست. میرم از سوپری دو تا مغازه اونورتر پلاستیک رنگی می‌گیرم. فاصله یه مغازه تا 2 تا مغازه پایین تر چقدر طول میکشه؟ نهایتا 1 دقیقه. این 60 ثانیه جوری مردم توی پیاده رو بهم نگاه می‌کردن انگار یه پلاستیک پر از اسلحه و مواد منفجره توی دستمه و هر لحظه ممکنه طی یه اقدام انتحاری همه رو به فنا بدم.

    خلاصه به هر سختی که بود، پَدها رو توی یه پلاستیک مشکی رنگ گذاشتم و راهی خونه شدم. اگه فکر کردید که نگاه ها ذره‌ای بهتر شد؛ باید بگم کور خوندید! یه موتور سوار یه متلک بسیار رکیک حواله‌م کرد و قبل از اینکه جوابی دریافت کنه، با سرعت دور شد. حدود 10 دقیقه طول کشید که من برسم خونه و توی این 10 دقیقه 10 سال از عمر من کم شد!

    خشونت علیه زنان، فقط به ضرب و شتم منتهی نمی‌شه. به تجاوز جنسی _در بستر زناشویی یا غیر از این_ و به داشتن نگاه ابزاری و جنسی منتهی نمیشه. همین که طبیعی‌ترین بُعد جسمانی یک زن (عادت ماهیانه) رو انکار کنیم یا کثیف و عجیب بدونیم، نمونه‌ای از خشونت علیه زنانه. ربط دادن هر رفتاری به قاعدگی، متلک گفتن، به سخره گرفتن، فحاشی، تعقیب کردن (تمام آزارهای خیابونی)، سرکوب کردن و این دست از چیزها، همه و همه خشونت علیه زنانه.

    خشونت علیه زنان رو فقط آقایون مرتکب نمی‌شن. خیل عظیمی از خانم‌ها هم، این دست رفتارها رو دارن. نمونه‌ش همین خانم توی داروخونه. اون دسته‌ای که می‌گن «درس می‌خونی که چی؟ تهش که باید شوهر کنی.» و دیگر خاله‌زنک‌های محترم!

    به امید روزی که از این دست رفتارها رو کمتر ببینیم و بیشتر و بیشتر آزاد و آزاده باشیم. هر دو جنس در کنار هم :) 

    (یادمون باشه که ما پیش از مرد و زن بودن. همگی «انسان» هستیم.)

  • ۱۸ | ۰
  • ۹ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹

    اولین شعر

    چند روزی‌ست حال غریبی دارم

    در میان سکوت مطلق شب بیدارم

    چند صباحی‌ست کز فکر رفتنت

    به دل آشفته‌ی خویش بیم دارم

    هیچکس نمی‌فهمد این حال مرا

    ای عزیز، حس عجیبی دارم

    من کنون می‌فهمم این بیت فاضل را

    «کاش دست دوستی هرگز نمیدادی به من

    آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است»

     

    +این چیز ناقص و دَرهمی که ملاحظه می‌کنید اولین شعر منه و در بامداد هجدهم دی ماه سال نود و پنج نوشته شده. اون موقع طفل صغیری بیش نبودم و واقعا خودمم نمی‌تونم بفهمم که یه کف دست بقچه این چیزا رو از کجاش در میاورده؟ 

    ++تواضع پیشه می‌کنم در برابر تمام شاعرها و شعر دوستان و اهالی ادب. خصوصاً سپیده و عینک عزیز و خوش‌قلم. هر گونه انتقاد و لنگه‌ی دمپایی ابری رو با جان و دل پذیراییم. D:

    +++ای کسانی که بعد از پست شاعره خانم هی گفتید «شعر بذار» بفرمایید! اینم شعر! این حجمِ سرگردان از بی‌استعدادی رو نظاره کنید و بذارید برای آبروی شعر هم که شده من مسکوت بمونم :)

  • ۱۸ | ۰
  • ۶ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • يكشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹

    برادران «ح»

    با برادر کوچیکه همکلاسی بودم توی حافظ‌خوانی. برادر بزرگه هم صاحب کتابفروشی‌ای هست که بیشتر از پنج ساله، مشتری دائمی‌ش هستم. حسابی توی کارش خبره‌ست. خوب می‌دونه که سلیقه‌ی کدوم مشتریش چیه. می‌تونی ساعت‌ها باهاش در مورد کتاب و فلسفه و سیاست بحث کنی. برادر کوچیکه ۳۱ ساله و بزرگه ۳۳ است. کوچیکه بیشتر دنبال شعر می‌گرده و عاشق سعدی هست و بزرگه شیفته‌ی ادبیات داستانی. دو برادرِ اهل کتاب، قابل بحث، به شدت مؤدب و قابل احترام هستند.

    استوری‌های برادر کوچیکه معمولاً سجاده‌ی ترمه‌ش هست با یه بیت شعر و برادر بزرگه فقط راجع به کتاب حرف می‌زنه.

    تا قبل از کرونا، توی کتاب‌فروشی مدام جلسه‌های مختلف بر قرار بود. از تمام بزرگداشت‌ها گرفته تا نقد فیلم و کتاب تا جشن امضا و گفتگو با دولت آبادی و مرادی کرمانی و مرعشی و پور صمیمی. دو برادر چنان محجوب و گوگولی و سر به زیر هستند که بعد از چند جلسه مامان و بابا اجازه دادن که تنهایی برم و بیام.

    به هر جهت طی این ۵ سال پای جیم‌بنگ و گودی هم به کتابفروشی باز شد. طی این جلسات متداول بچه‌هایی که پایه ثابت این جلسات بودن، با هم دوست شدن و رفت و آمد پیدا کردن. کافه و رستوران و تماس‌های تلفنی و کویر گردی و چه و چه و چه. من به هیچ‌وجه زمان نداشتم برای دست کارها و جدا از این سعی می‌کردم که گفتگو هام رو حول محور کتاب حفظ کنم.

    در این بینابین، برادر کوچیکه توی تلگرام سر صحبت رو با جیم‌بنگ باز می‌کنه. حرف‌های معمولی، منطقی و با حفظ شعور. در عرض چند ماه، این آدم به طور کلی پوست می‌اندازه. کم کم افعال جمع، مفرد می‌شن. شروع می‌کنه به صحبت کردن از فانتزی‌های جنسی‌ش. باید اعتراف کنم که من توی این شرایط به شدت قاطعانه و تا حدودی وحشیانه عمل می‌کنم :|

    جیم‌بنگ به شدت لطیف و محترمانه رفتار می‌کنه. و سعی می‌کنه با شوخی و خنده، مسئله رو جمع و جور کنه! (همیشه غبطه می‌خورم به این خونسردی و شیوه‌ی مدیریتیش.)

    آقای ح کوچیک، با یه عذرخواهی و اعتراف به اینکه کنترلی روی خودش نداشته، سر و ته قضیه رو جمع می‌کنه. ولی بعد از مدتی، دوباره چرت و پرت‌هاش رو شروع می‌کنه. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌و اینبار با وقاحت تمام، همزمان با گودی هم شروع می‌کنه به صحبت کردن. واقعاً فقط یه کودن می‌تونه سعی کنه همزمان به دو تا دوست صمیمی نزدیک بشه!

    حدود دو ماه من خودمو کشتم تا به این دو تا حالی کنم که دیگه احترام و مدارا جواب نمی‌ده. باید خیلی مستقیم و بی‌ادبانه طرف رو مستفیض کنید! فکر کنم دیگه نیازی نیست که توضیح بدم حرفامو جدی نگرفتن و گفتن تو خیلی با گارد و خشن رفتار می‌کنی.

    بالاخره حدود چهار ماه پیش، با رو کردن اینکه در جریانن که داره دو تا دو تا لقمه بر میداره، به قولی ضربه‌ی آخر رو می‌زنن و دوست عزیزمون رو بلاک می‌کنن. این از برادر کوچیکه.

    حدود یکی_ دو ماه پیش یکی از بچه‌های نقد به جیم‌بنگ گفته بود که برادر بزرگه شماره‌ش رو از توی حساب باشگاه مشتریان برداشته و بهش پیام داده و تهدید‌های به شدت زشت و رکیکی انجام داده. که تو اینقدر جذابی که اگه ببینمت چه می‌کنم و این‌ها. ولی‌ گودی معتقد بود که کسی که تا این اندازه فرهیخته و با شعوره عمرا همچین رفتار غیر حرفه‌ای انجام بده و از شماره‌ی کسی اینطور سوءاستفاده بکنه. هر چی باشه، نمی‌خواد مشتری‌هاشو بپرونه که! و ما با توجه به این اصل که «تا با چشم خودت ندیدی، هیچ حرفی رو باور نکن» مسئله رو ول کردیم. دو ماه از صحبت‌های اون دختر می‌گذره و حالا من ۲ ساعته که زل زدم به اسکرین‌شات هایی که جیم‌بنگ فرستاده. حرف‌های وقیحانه و بیمارگونه‌ای که برادر بزرگه فرستاده رو میخونم  و همزمان حرف‌های فیلسوفانه‌ و روشنفکر طورش  مورد آزادی و انسانیت و برابری جنسیتی توی گوشم می‌پیچه. قسمت دردناک ماجرا اونجاییه که ما با یه سری عوضی فرهیخته‌نما طرف بودیم. اونی که معلومه عوضیه خیلی شرف داره به این گرگ‌‌های تو لباس بَرّه.

    کاش می‌فهمیدیم که تجاوز صرفاً به لمس کردن نیست. کاش می‌فهمیدیم که همین‌که وقتی طرف با باباش میاد خرید بهش می‌گیم «خانم فلانی» و وقتی تنهاست بدل می‌شه به «بقچه‌ی عزیزم» اسمش تجاوزه. اینکه از فانتزی‌های جنسی‌مون با کسی که راغب به شنیدنش نیست، صحبت کنیم، اسمش تجاوزه. کاش آدما اینقدر عوضی و رذل نبودن...

    دارم به پسرهایی فکر می‌کنم که توی جلسات‌ باهامون بودن. اونا هم از این حرفا شنیدن؟ اونا هم حالشون بهم خورده؟ اونا هم احساس حقارت کردن؟ قطعاً که نه! لابد دلشون هم تنگ شده برای نشست‌ها. جمع شدم توی سه کنج دیوار و دارم به این فکر می‌کنم که چقدر تهوع آور شده دختر بودن توی این دنیا!

    • بـقـچـه ‌‌
    • جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹

    بغض خانه‌ی من

    «توی خیالم اسمش رو گذاشتم «بغض خانه‌ی من» چون تنها کسی هست که توی این روزا می‌تونه اشکم رو در بیاره. فرقی نداره از سر درده یا شوق. همیشه می‌تونه منو به گریه بندازه.حتی با یه سری حرفای ساده.»

    «این خوبه یا بد؟ حست چیه؟»

    «برون ریزی همیشه خوبه. اونم برای منی که این مدت اکثر احساساتم رو سرکوب کردم‌. بعد از گریه؟ سبکی!»

    «پس باید آدم جالبی باشه! الان جلسه‌ی پنجمه، تو از سخت‌ترین لحظه‌هایی که گذروندی صحبت کردی، ولی فقط یه بار گریه کردی. چه جوری هر دفعه اشکت رو در میاره؟ واقعاً دلم می‌خواد باهاش صحبت کنم.»

    «حتی فکرشم نکنید! اصلاً فراموشش کنید؛ من خودمم زیاد باهاش صحبت نمی‌کنم.»

    «خیله خب! پس فعلاً میذارمش توی لیست آدمایی که بعداً باهاشون کار داریم. نفر دوم. بعد از خاله کوچیکه.»

     

    + تغییرات دارن سریع و قشنگ رخ می‌دن. دارم قدم بر می‌دارم برای خودشناسی. و این حس رفیق شدن با خود خیلی بی‌نظیره. امیدوارم که هر چی زودتر بتونم خودم رو دقیق‌تر و بهتر بشناسم و دیگه هیچ حسی رو سرکوب نکنم :)

  • ۱۶ | ۰
  • ۴ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹

    به بهانه‌ی تولدم

    سلام عزیزم! 365 روز از آمدنت می‌گذرد. زمانی که آمدی خیابان‌ها غرق در خاک خون بودند و بوی لاستیک‌های آتش خورده می‌زد زیر دماغ آدم. بعد از مدت‌ها موقع آمدنت تنها نبودم و همان لحظه‌های ابتدایی حضورت گلپری و خاله کوچیکه را محکم بغل کردم و دلم خوش شد به حضورشان.

    همان ماه‌های اول آمدنت با یک به اصطلاح خطای انسانی هواپیمایی را توی هوا زدند و من برای اولین بار یأس عجیب و غریبی را تجربه کردم. باز هم توی همان ماه‌های ابتدایی خاله بزرگه را بعد از یک سال و نیم دیدم و عطر تنش را ذخیره کردم برای دوری‌های یک ساله و چند ساله‌ی بعدی. دوباره نوشتن چند وقت یکبار خاطرات را شروع کردم. طی تمام این 365 روز فیلم های خوب دیدم و کتاب های خوب‌تری خواندم. سکوت یک ساله‌ی هیچ ننوشتن را کنار گذاشتم و این‌بار به جای شعر به داستان و قصه گفتن رو آوردم. زیست‌شناسی دوست داشتنی و فیزیک حوصله سر بر را تجربه کردم. البته چهار ماه بیشتر دوام نیاوردم و سینه سپر کردم که من باید رشته‌ی انسانی بخوانم. با این وجود از تمام نه ماهی که تجربی خواندم و ریه و قلب و کلیه تشریح کردم لذت بردم.

    عزیزم! باعث شدی یاد بگیرم که علایقم را پیگیری کنم. سختی شهریور درس خواندن را به جان بخرم و تغییر رشته بدهم، وبلاگ‌نویسی کنم، جلسات نقد کتاب و فیلم شرکت کنم، کارگاه‌های نویسندگی بروم، کتاب‌های فلسفی بخوانم، توی نشست‌های ادبی شرت کنم و صدقه سر حضور تو همیشه لقب «جوان‌ترین عضو» را با خودم به همراه بکشم. 

    با آمدنت به یک صلح نسبی با یک سری آدم‌ها رسیدم. تولدهاشان را تبریک گفتم. بغلشان کردم، بوسیدمشان و گاهی بهشان زنگ زدم و احوالشان را جویا شدم. با آمدنت و با همان خون و خون‌ریزی‌های اول کار فهمیدم که دنیا به عشق بیشتری نیاز دارد و از خودم شروع کردم این عشق ورزیدن را.

    طی این 365 روز رفقای عزیزی پیدا کردم دوست‌داشتنی‌تر و شیرین‌تر از همه‌ی چیزهایی که از دست داده بودم. از حقیقی گرفته تا مجازی. از خرمالویی گرفته تا با طعم آلبالو و نارگیل. 

    هنوز چند ماهی از حضور دلچسبت نگذشته بود که دنیا اسیر کرونا شد. یادت هست موقع تعطیلی مدارس تا چه اندازه خوشحال شدم؟ رفتم خانه‌ی گودی و با مریم و ملیحه چند ساعت حرف زدیم و رقصیدیم. ابته بماند که ماهای بعدش این خانه نشینی حسابی حالم را گرفت و دلم برای مدرسه تنگ شد. 

    بعد از سال‌ها بیشتر از یک ماه شیراز ماندگار شدیم و من لذت بردم از اینکه چهارشنبه‌سوری تنها نبودیم. که توانستم موقع سمنوپزون کنار گلپری و بابا رضا باشم. که لحظه‌ی سال تحویل زبری سبیل‌های بابا رضا را روی پیشانی‌ام حس کنم و دعاهای گلپری را بشونم.

    وقتی آمدی به خودم قول دادم که با حیوانات دوست‌تر باشم و ترسم را کنار بگذارم. خودت بودی که همین دو هفته پیش سگ ولگردی از کنارم گذشت و من به جای جیغ کشیدن، لبخند زدم. البته که زمان برد کنار گذاشتن این ترس.

    به یمن لطفت کمی مستقل‌تر شدم و تنهایی کافه رفتن و خرید کردن و پیاده‌روی های عصر گاهی را تجربه کردم. با حضور تو نقاط مشترک زیادی برای صحبت کردن با خاله کوچیکه و خاله ماهی پیدا کردم. 

    حضورت گرچه برکات فراوانی داشت اما محدودیت‌هایش بیشتر بود. همیشه سایه‌ات روی سرم سنگین می‌کرد. گرچه عزیز بودی و هستی برایم اما بابت حضورت گاهی عذاب‌های بسیار کشیدم. تنها جایی که سایه‌ات روی حرف و اسمم سنگینی نمی‌کرد توی کلاس‌های داستان‌نویسی بود و جلسات نقد و بررسی. آنجا به حرفم توجه می‌کردند و نه حضور پررنگ تو.

    در کنار تو خیلی از آرزوهایم خاطره شد و میلیون‌ها بار از ته دلم لبخند زدم امّا اشک‌های فراوان هم داشتم. غصه‌هایی که بی‌رحمانه روی سینه‌ام سنگینی میکردند. خصوصا این یکی_دو ماه آخر انگار که ناراحتی از رفتن عاصی ات کرده باشد بی رحم شدی عزیزکم. گریه و خنده را حرام کردی و حرف زدن و برون‌ریزی را خلاف. سگ سیاه کوچولویی را توی جانم پرورش دادی و افکار مزاحم را چنان توی وجودم رخنه دادی که به سختی طی این بیست روز اخیر توانستم از شرشان خلاص شوم.

    خودت می‌دانی که خداحافظی هرگز برایم آسان نبوده و نیست ولی چاره‌ی دیگری ندارم. رفیق عزیزم! شانزده سالگی بی‌رحم مهربان! پر پارادوکس‌ترین سال زندگی‌ام. تو را به دست تاریخ می‌سپارم و هفده سالگی را به آغوش می‌کشم.

    خطاب به هفده سالگی :

    سلام دوست عزیز! می‌دانی که چقدر به عدد هفت ارادت دارم پس؛ هفتِ یکانت را به فال نیک می‌گیرم! خوش اومدی! لطفا مهربان باش. خیلی مهربان. لطفا سگ‌های سیاه را دوست نداشته باش و هی به فلاش‌بک به لجن زارهای گذشته نزن. سایه‌ات که به خواستن من نیست و همیشه همراهم است اما لطف کن و کاری کن که یکم سبک تر از شانزده سالگی باشد. هم‌پا باش و کمک کن ترقی کنم. منتظر اتفاق‌های رنگی‌تر برای 365 روز آینده هستم. ماچ بهت. [وی با جست و خیز کنان میرود و حسابی لپ های هفده سالگی را بکشد.]

  • ۰ | ۰
    • بـقـچـه ‌‌
    • پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹

    سرگشته‌ی کویت منم، نداری خبر از من!...

    اگر یه وقتی ساعت ۱۲ شب هوس کردید برید توی بالکن، یه سیگار دود کنید و به آسمان بارونی نگاه کنید، یهو نگاه‌تون روونه شد روی پشت‌بوم همسایه‌ی روبه‌رویی و دیدید یه موجودی با سر بزرگِ عجیب داره یه سری حرکات عجیبْ غریب انجام می‌ده، خوف نکنید! ‌‌‌‌‌دختر همسایه‌تونه. کسی حاضر نشده باهاش بیاد پیاده‌روی و شب‌گردی، مجبور شده به پشت‌بوم خونه قانع بشه و سعی کنه با گفتن جمله‌ی «اصلا اینجوری به آسمون هم نزدیکتره!» خودشو گول بزنه! برای خودش «سیمین بری» گذاشته و داره قر می‌ده. بزرگی سرش هم حاصل کلاه منگوله‌داری هست که مامان بزرگش براش بافته. و تمام قوا رو به کار گرفته که بلند بلند نخونه :

    «هم جان و هم جانانه‌ای اما

    در دلبری افسانه‌ای اما

    اما ز من بیگانه‌ای اما

    آزرده‌ام خواهی چرا تو ای نو گل زیبا

    افسرده‌ام خواهی چرا تو ای آفت دل‌هاااااا»

    وقتی هم خجالت زده دستش رو براتون تکون داد؛ به جای خندیدن و گفتن که «اگه می‌خوای سینه پهلو نکنی، بهتره بری توی خونه‌تون!» به ذوق شبونه‌ش احترام بذارید و براش «بای‌بای» کنید!

    + به امین می‌گم اگه الان اینجا بودی باید منو می‌بری پیاده‌روی. می‌گه «خوشبختانه هنوز مغز خر نخوردم که توی اون بادای سوزناک یزد، برم دور دور! تو هم بهتره یکم توی میزان کله خر بودنت تجدید نظر کنی وگرنه اون شوهر خدا زده‌تو هر شب بخوای توی سرما بکشونی بیرون، یه ماهه طلاقت می‌ده!»

    باید براش توضیح می‌دادم که حرفش اشتباهه؟ باید می‌گفتم فرهنگ لق؟ باید حرص می‌خوردم؟ باید فکر می‌کردم که دختر بودن چقدر مزخرفه که اگه بخوای شب بری بیرون باید یه «مرد» همراهت باشه، وگرنه معلوم نیست چه بلایی به سرت میاد؟ نمی‌دونم! به جای همه‌ی این کارا فقط بلند بلند خندیدم و دور خودم چرخیدم.

    «یارب برس امشب به فریادم

    بستان از آن نامهربان دادم

    بیداد او برکنده بنیادم

    گو ماه من ، از آسمان

    دمی چهره بنماید

    تا شاهد امید من

    ز رخ پرده بگشاید»

  • ۱۳ | ۰
  • ۱۱ نظر
    • بـقـچـه ‌‌
    • شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
    اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور؛
    و یک دریچه که از آن
    به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم...