از آخرین نامه‌ای که برایت نوشته‌ام بیشتر از چهار سال می‌گذرد. توی خط آخرش نوشته بودم که حتی اگر ببخشمت هم هرگز دلم با تو صاف نمی‌شود ولی شد. بیشتر از چهار سال است که دلم با تو صاف شده. صافِ صاف.

به عکس دو نفره‌مان که چسبیده به دیوار بالای تختت نگاه می‌کنم. بقچه‌ی یکی-دو ساله‌ی قرمزپوش را بغل زده‌ای و سایه‌ی فرفری‌هایم افتاده روی نیمی از صورتت. گردن‌بندت را توی دستم می‌فشارم و گونه‌های برجسته و صورت سرزنده‌ی زن توی عکس، هیچ شباهتی به توی نحیف و رنجور ندارد. به گمانم تنها عکس دوتایی ماست. خیلی دوستم نمی‌داشتی. بهتر بگویم دوستمان نمی‌داشتی. هیچ کدام‌مان را. البته دیگر اهمیتی هم ندارد. امروز متوجه شدم که برخلاف تو ما اگرچه عاشقت نبودیم ولی شفیق و مُحب بودیم. بهتر بگویم هستیم. 

امروز جایت توی تمام خانه خالی بود. از روی تختت، تا مبل توی پذیرایی،‌تا صندلی توی هال. باید اعتراف کنم که دلم برای حضور ساکتت توی جمع تنگ می‌شود. برای لبخندهای کجکی‌ات. برای نگاه مشتاقت.

تمام روز به عکس‌هایت نگاه کردم و گریستم. به تخت خالی‌ات نگاه کردم و گریستم. هق‌هق فرزندانت را به شانه کشیدم و گریستم. حالا که به شب رسیده‌ایم، پلک‌های متورم و احساسات گره خورده‌ام را باور نمی‌کنم. 

باری به هر جهت، امیدوارم همانطور که مهدی می‌گوید پدرت -که زیادی دوستت داشت و زیادی عاشقش بودی- درست در سالگرد وفاتش به دنبالت آمده باشد. امیدوارم که از درد رها شده باشی؛ که امشب را آسوده‌ی آسوده بخوابی. سفر به‌خیر مامان‌جون.